تبلیغات اینترنتیclose
دکلمه ی نوستالژی ( احسان افشاری )
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

نوستالژی 
شعرو دکلمه احسان افشاری
اهنگسازی ،تنظیم ،میکس و مستر : امیر سلطانی
عکس :محمد رضا مهربانی
گرافیست : میدیا تمری


نوستالژی 


نوستالژی، قیافه‌ی بیمار با تواَم
آیینه‌ی نشسته به دیوار با تواَم

نوستالژی ستاره‌ی چسبیده بر زمین
میل شدید مرگ،پس از چای دارچین

اِی آسمان گمشده بر سقف پایتخت
نوستالژی پرنده‌ی افتاده از درخت

آن روزها بهانه‌ی باران که داشتم
یک تکه ابر زیر سرم می‌گذاشتم

من هرچه دیده ام از دم خرداد دیده ام 
خواب دو چتر گم شده در باد دیده ام 

رد شد هوای آمدت از برابرم 
بوی بلال سوحته پیچید در سرم 

نوستالژی قرار ندارم قرار کو 
آن روزهای آبی بی بند بار کو 

من بوی موی گندمییت را شنیده ام 
اما هنوز خواب طلایی ندیده ام 

من قهرمان قصه ی ویرانی خودم 
تعبیر خوابهای زمستانی خودم 

من خواب دیده ام از پل تجریش میروی
با پای من به سمت خودت پیش میروی 

چشمم به راه بود و زمستان نمی رسید 
راه آهنی به مقصد تهران نمی رسید 

من را میان بهت خیابان گذاشتی 
تا دست روی شانه ی باران گذاشتی 

تهران مرا به خاک و خول خون کشیده ای 
پای مرا دوباره به جیحون کشیده ای 

پیش ازمنی که سر به بیابان گذاشته 
جیحون هزار عابر دیوانه داشته 

جیحون ادامه ی سفر آبشار بود 
یک رود خانه در شکم خاوریار بود

جایی که دستهای تو در دستم آب شده
جایی که ابر بر سر چترم خراب شدد

بی خود عبور کردی و با خود گریستی 
خمیازه های پنجره یعنی تو نیستی 

سنگ آخرین تلاش برای تلافی است 
یک پنجره برای دو دیوانه کافی است 

یخ میزنی و پیرهنی تن نمی کنی 
دیگر چراغ رابطه روشن نمیکنی

من در بهشت هیچ کسی را نداشتم 
پس پا برهنه پا به جهنم گذاشتم 

شطرنج در کنار تو کشتارگاه شد
پای توی مهرهای سفیدم سیاه شد

با انکه رخ نمودی و سرباز سوختم 
بیرون صفحه چشم به برد تو دوختم 

من دل به آن ستاره ی کوکی نبسته ام 
از پای نرده بان به تماشا نشسته ام 

دور از تو آن جهان موازی رصد نشد
دیگر قطاری از وسط کوچه رد نشد

بعد از سه‌شنبه‌ای که تو رفتی بهار رفت
آن روزهای آبی بی‌بند و بار رفت

تاریخ‌ها طلوع و غروبی نداشتند
تقویم‌ها سه‌شنبه‌ی خوبی نداشتند

دیوانه‌بازیِ من و طوفان شروع شد
بعد از تو مرگ و میرِ خدایان شروع شد

لب‌های قرمزت به دریغی بدل شدند
آن بوسه‌ها به خواب عمیقی بدل شدند

من زیر سنگ ماندم و خاکستری شدم 
چون سایه ای که پشت سرت می بری شدم 

آیینه را شکستم و تکرار کم نشد
یک آجر از بلندی دیوار کم نشد

دیگر به انتهای خیابان نمی‌رسم
با موی چتریِ تو به باران نمی‌رسم

باید که  پرده رو به خیابان درید رفت
ناخن به پست آیینه باید کشید و رفت 

یک عمر رو به سینه‌ی دریا گریستم
دریا اگر مرا نکُشد مرد نیستم

ماهی خطر نکن به تماشا نمی‌رسی
از لوله‌های نفت به دریا نمی‌رسی

دنیا به سمت عشق دری وا نمی‌کند
این چرخِ گوشت رحم به زن‌ها نمی‌کند

مریم تو بر صلیب نباشی نمی‌شود
زن باشی و غریب نباشی نمی‌شود

هرکوچه پشت پای تو گمراه میشود 
هرخانه بی تو خانه ی ارواح میشود 

مردم ولی برای تو جان می دهم هنوز 
بین دو کاج تاب تکان می دهم هنوز 

پشت درخت خاطره نابود میشوم 
سیگار برگ میکشی و دود میشوم 

اینجا کسی برای کسی بیقرار نیست 
من در کنار پنجره ام او کنار کیست 

او رفت و با ادامه شب هم قطار شد 
خاک ازسر کلاه پراندو سوار شد  

حتی برای بوسه ی اخر امان نداد
از کوپه ی قطار کلاهی تکان نداد

با هر قدم که فاصله فرسنگ میشود 
جاکفشی ام برای تو دل تنگ میشود 

باد آمدو به رخت و لباس بهار زد 
جارو به دست خاطره ها را کنار زد 

جارو کشید کوچه ی پاییزخورده را 
جارو کشید ادامه ی گنجشک مرده را 

جارو کشیدو فصل زمستان نمی رسید
راه آنی به مقصد تهران نمی رسید 

اِی زن‌ترین دقایقِ باران و روسری
پس کِی دوباره با تو ملاقات دیگری؟

جز داستانِ مرگ در این گنبد کبود
بین من و تو فاصله‌ی دیگری نبود

نوستالژیِ غروبِ مه‌آلودِ ما رسید
پیش از درود لحظه‌ی بدرودِ ما رسید

هرچند رفته‌ایم و
زمین خالی از صداست
تهران پُر از پیاده‌روی های ما دوتاست

 

 

احسان افشاری

 

 

 

برای دانلود و شنیدن این دکلمه ی زیبا اینجا کلیک کنید 

 

برچسب ها : دکلمه ی نوستالژی ( احسان افشاری ),

موضوع : دکلمه نوستالژی , | بازديد : 624

صفحه قبل 1 صفحه بعد