تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( احسان افشاری )
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 مرداد 1396 توسط سید مجتبی محمدی |

دکلمه خط 
شعر و دکلمه احسان افشاری 
آهنگ و تنظیم : محمد رشیدیان 
تهیه کننده : محمد رضا نیکفر 
گرافیک : رضا قربانی 
 
لطفا اینجا بشنوید و دانلود کنید 


 خط 
 
مرا سفید بکش خانه را سیاه بکش
قلم به رنگ بزن ابر و باد و ماه بکش

غروب را به تماشای رعد و برق ببر
سپس دو سایه ی غمگین به سمت راه بکش

قلم به رنگ بزن لحظه ایی درنگ نکن
و هر چقدر که می خواهی اشتباه بکش
 
سه بار خط بزن انکار کن سحر که رسید 
مسیح بی پدری را به قتلگاه بکش

قطار مضطربی را به سمت مرگ ببر 
نگاه منتظری را در ایستگاه بکش

به زن بگو که معمایی از هوس باشد 
به گوش مرد بخوان دست از این گناه بکش

بجنب طاقی از آتش بساز و بعد مرا 
سیاوشانه به توبیخ پادشاه بکش

مرا به دار بیاویز هفت گوشه ی شهر 
سپس به سردر هفتاد خانقاه بکش

برای لذت خود ماه را به قله ببر 
پلنگ زخمی من را به قعر چاه بکش

برای من بغل برف جای پا بگذار
و در ادامه ی نصویر پرتگاه بکش

نه آفتاب نه باران نه دودکش نه درخت 
برای من فقط اندوه گاه گاه بکش

میان پیچ و خم سالهای عشق و وبا
مرا به پرسه زدن های دلبخواه بکش

مرا که تشنه ی معنای آسمان بودم
در امتداد افق های راه راه بکش

در آسمان هیاهو در آسمان حقیر
پرنده ای هم اگر بود بی پناه بکش

همین که کار به پایان رسید مکثی کن
بدون هیچ کلامی ببین و آه بکش
.

قلم رسید به من تا دو چشم تر بکشم 
کنار پنجره ات باد رهگذر بکشم

برای وعده ی صبحانه ی ترنج و عسل 
تو را به مزرعه ی کشت نیشکر بکشم

تو را دقیقا از آن جا که باد با خود برد
بغل بگیرم و رو به جهان سپر بکشم

تمام دخترکانی که دوست داشته ام
به ساقدوشی آن ماه فتنه گر بکشم

به شانه های دو تا تیربرق سیمانی 
ردیف شانه به سرهای خوش خبر بکشم

برای هم دو نفر می کشم به شرط وصال
اگر نه از شب آغاز یک نفر بکشم

به خمره دفن کنم چشمهای مست تو را 
سپس بگیرم و چون جام زهر سربکشم

تمام عقربه ها را هلاک می خواهم 
برای اینکه تو را لحظه ای به بر بکشم

تو نقطه ای شده ای در غبار فاصله ها 
چگونه از دهن جاده ها خبر بکشم ؟

من و توییم و تماشای میله های قفس 
خودت بگو که خودم را کدام ور بکشم

برای آنکه بدانی میان ما چه گذشت 
غزال مرده به دندان شیر نر بکشم

برای آن که بخوانی چه وحشتی دارم
به دور جنگل مه باغی از تبر بکشم

شریک جرم تو هستم درخت نیم تنه
مگر تو شاخه رساندی که من ثمر بکشم؟

گلایه می بری از من به آفتاب چرا 
مگز شبی به سر آمد که من سحر بکشم؟

به دست مخمصه گیرم کلید هم دادی
کجای این همه دیوار شکل در بکشم

زبانم آتش دوزخترین دوزخ هاست
چگونه روی تو کبریت بی خطر بکشم

من اعتماد ندارم به میوه های بهشت
نگاهبان جهنم شدم شرر بکشم

فقط به وسعت دردم اضافه خواهم کرد
اگر برای تو یک قلب بیشتر بکشم

مجال بیشتری نیست غیر گریه شدن
نمی توانم از این لحظه بیشتر بکشم
.
قلم گرفت و تو را ماه در نقاب کشید 
و در ادامه مرا برکه ی مذاب کشید

من و تو غرق شدیم و تفاوت اینجا بود
مرا عذاب رساند و تو را از آب کشید

برای خستگی ام خواست صندلی بکشد
ولی قشنگ نشد ناگهان طناب کشید

مرا کشاند به پایین طناب را آورد
دو تا درخت تراشید و بعد تاب کشید

تو را به تاب نشاند و به چشم خود دیدم 
تمام منظره ات را درون قاب کشید

تنی برای تو از ابر آفرید آنگاه 
برایت از نخ باران لباس خواب کشید

تو را به گرده ی اسب سپید قصه نشاند
مرا به آخر صف برد و پارکاب کشید

دو چشم مست برای تو آفرید و سپس
مرا به گوشه ی میخانه ایی خراب کشید

تو را به پاکی گندم تراش داد و مرا 
به زیر همهمه ی سنگ آسیاب کشید

مرا به غربت انگورهای له شده برد
تو را به ناب ترین لحظه ی شراب کشید

تو را ستاره نشان داد و چشمهای مرا
به سرشماری سگ های بی صاحاب کشید

ولی دریغ همینجاست آنکه سوخت مرا 
برای باغ تو هم نقشه ای خراب کشید

ستاره های فلک مهره های چرتکه اند
عجیب نیست که چرخ از تو هم حساب کشید

گلم به تربیت باغبان امید مبند
که صبح آب رسانید و شب گلاب کشید
 
دو تکه ابر به هم دوخت بعد بارش سنگ
میان فاصله ها تیغ آفتاب کشید

سوال کردم از آغاز و انتهای جهان 
به جای آنکه جوابی دهد حباب کشید

نوشتم عاقبت عشق را چه می بینی 
قلم به جوهر خونم زد و سراب کشید
 
 احسان افشاری 

دکلمه احسان افشاری

دکلمه خط 
شعر و دکلمه احسان افشاری 
آهنگ و تنظیم : محمد رشیدیان 
تهیه کننده : محمد رضا نیکفر 
گرافیک : رضا قربانی 

لطفا اینجا بشنوید و دانلود کنید 

 

برچسب ها : کلمه ی خط: اثر احسان افشاری,بشنوید و دانلود کنید,

موضوع : دکلمه : خط "احسان افشاری , | بازديد : 29

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی |


دکلمه: صدا
اثر : احسان افشاری
آهنگ سازی و گیتار : احسان افشاری
تنظیم و میکس و مستر : محمد رشیدیان 
خواننده میثم مقدم 
مدیریت تولید : محمد رضا نیکفر 
استودیو : حافظ شرق 
گرافیست : رضا قربانی 

 
 شنیدن و دانلود کلمه لطفا اینجا کلیک کنید 
 
 متن دکلمه صدا 

صدای گنگ مرا از سراب می شنوید
ستاره خواب کنید آفتاب می شوید
از این دقیقه فقط آب و تاب می شنوید
شنیدم آنچه شنیدم جواب می شنوید

به این شقایق در اضطراب گوش کنید
به این پرنده ی در اعتصاب گوش کنید
موظفید به حرف حساب گوش کنید! 
به نطق آخرم عالی جناب گوش کنید

خدای عهدشکن عشق بود، حالا نه
ترانه ی فدغن عشق بود، حالا نه
همیشه روی سخن عشق بود، حالا نه
سلاح آخر من عشق بود، حالا نه

هزار تیرخطا از کمان گریخته است 
همان که گفت کنارم بمان گریخته است 
شهاب وحشی ام از آسمان گریخته است
چگونه از تو بگویم زبان گریخته است

قلم گرفتم و دردا قلم نمیگیرد
که آتش من و هیزم به هم نمیگیرد
کسی نشان حضور از عدم نمی گیرد 
خوشم که مرگ مرا دست کم نمی گیرد

نخواه دشنه ی تن تشنه را غلاف کنم
نخواه بردگی عین و شین و قاف کنم 
قلم به دست گرفتم که اعتراف کنم
حساب آینه را با غبار صاف کنم

همین شما که پذیرای شعر من بودید
مگر نه آنکه به وقتش لب و دهن بودید
به تیشه ایی نرسیدید و کوهکن بودید 
و توشه ی هم اگر بود راهزن بودید

صدف ندیده به گوهر رسیده ایید عجب
چراغ کشته به مجمر رسیده اید عجب
به خط هفتم ساغر رسیده ایید عجب
دو خط نخوانده به منبر رسیده ایید عجب

هلاک مخمصه ام دست بندتان پس کو؟
درخت های زمستان پسندتان پس کو؟
سرجنازه ی شعر آب قندتان پس کو؟
چهارپاره شدم نیشخندتان پس کو؟

کلید مخمصه را در قفس گذاشته ایید
کلاه شعبده از پیش و پس گذاشته ایید
کجا فرار کنم خار و خس گذاشته ایید
مگر برای دویدن نفس گذاشته ایید؟

آهای شعر ! رفیقان راهزن داری
برهنه ای و در اندوه رخت کن داری
غریبی و سر هر کوچه انجمن داری
چقدر هم که به هر دسته سینه زن داری

پی مزار تو با التهاب می آیند
خدا قبول کند با نقاب می آیند
فرشته اند و به قصد عذاب می آیند
به وقت تیشه زدن با گلاب می آیند

کتاب معجره را کنج غار پنهان کن
هر چه آن چه داشتی از روزگار پنهان کن
ستاره از شب دنباله دار پنهان کن
فقط نفس بکش اما بخار پنهان کن

وصیتی کنم انگور را تمام نکن
اگر شراب نیانداختی حرام مکن
شراب شعر منم از غریبه وام مکن
مرا مقایسه با شاعران خام مکن
 
که در مقایسه از دودمان خیامم
نه گوش به به و چه چه نه چشم انعامم
بگوش عالم و آدم رسید پیغامم
حریف گوشه ی میخانه های بدنامم

مباد سیلی محکم کم کنند شعرم را
شعارهای دمادم کنند شعرم را
مباد قبله ی عالم کنند شعرم را
به روز واقعه پرچم کنند شعرم را

مطاع شعر و شرف سرسری فروخته ای
ولی به حجره ی بی مشتری فروخته ای 
تو را به من چه که در دری فروخته ایی
مبارک است به خوکان پری فروخته ای

حرام ِ باد شدی ؟ خاک در دهانت باد !
دهان دریده ترین شب نگاهبانت باد
کلاغ صبح مه آلود نوحه خوانت باد
مرا به سنگ زدی ؟ ! شیشه نوش جانت باد

مرا سیاه نکن آدم زغال فروش
مرا چکار به این کوچه های فال فروش؟
مرا چکار به این قوم قیل و قال فروش؟
گرفته حالم از این شهر ضدحال فروش

از این اجاق رها مانده دود سهم من است
یکی نبود جهان کبود سهم من است
و کوه نعره زد اینک : صعود سهم من است
به قله رفتم و دیدم، فرود سهم من است

اگر چه دور و برم جز خطر نمی بینم
علاج واقعه را در سفر نمی بینم
به جز غبار قدم پشت سر نمی بینم
و هیچ عاقبتی در هنر نمی بینم

من ایستاده شکستم اقامه بهتر از این؟
قلم شدم که بخوانید نامه بهتر از این؟
یکی برید و یکی دوخت جامه بهتر از این؟
رسیدم و نرسیدم ادامه بهتر از این؟

به لطف شعر دل از دلبران ندزدیم
از این بساط سگی استخوان ندزدیدم
اگر نداشتم از دیگران ندزدیدم
من از حیاط کسی نردبان ندزدید

قسم به جان درختان تبر نساخته ام
برای بتکده ای دردسر نساخته ام
که با فروش قلم سیم و زر نساخته ام
برای هیچ کسی هم که شر نساخته ام

همیشه پشت سخن آیه ی سکوت منم
هزار چهره ی پوشیده در قنوت منم
زبان سوخته ی جنگل بلوط منم 
و پشت جاذبه ها سیب در سقوط منم

و بازمانده ی دنیای درد ما بودیم 
کسی که دید و فراموش کرد ما بودیم
صدای حنجره ی سرخ درد ما بودیم 
سکوت بین دو فنجان سرد ما بودیم

کفاف حسرت ما را زمین نخواهد داد
زمانه هم که به جز نقطه چین نخواهد داد 
کسی به مشق درست آفرین نخواهد داد
جواب اشک به جز آستین نخواهد داد
  
احسان افشاری

 


دکلمه: صدا
اثر : احسان افشاری
آهنگ سازی و گیتار : احسان افشاری
تنظیم و میکس و مستر : محمد رشیدیان 
خواننده میثم مقدم 
مدیریت تولید : محمد رضا نیکفر 
استودیو : حافظ شرق 
گرافیست : رضا قربانی 

برچسب ها : دکلمه: صدا اثر : احسان افشاری,

موضوع : دکلمه : صدا اثر احسان افشاری , | بازديد : 70

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی |


مات

بخوان که عقده این عاشقانه سر برسد
بخوان که مرگ دوتا کوچه دیرتر برسد

بخوان که شاید از این سالها عبور کنیم
بخوان که هرچه نخواندیم را مرور کنیم

بخوان که چله سرما به استخوان نرسد
بخوان که مرگ به اینجای داستان نرسد
**
من از غبار سفرهای دور می آیم
از امتداد شب بوف کور می آیم

منم که برزخ نفرین و آفرین بودم
شهاب گمشده ایی بر کف زمین بودم

هزارمرتبه از انهدام زن گفتم
از انعکاس همین ماه ِ در لجن گفتم

هزار مرتبه از شهر بی وفا گفتم
از انقراض گلی پشت رد پا گفتم

هزار و یک شب از آوار محتمل گفتم
و از دروغ خروسان بی محل گفتم

نشد روایت جبران هق هق ات باشم
و میزبان شریف دقایق ات باشم

ببین هنوز سرم گرم کار شاعری است
گواه شاعریم دست های جوهری است

به شب رسیده ام از بامداد بنویسم
به تازیانه ترین شکل باد بنویسم

برای گفتن تو شعر تازه آوردم
کفن بدوز عزیزم جناره آوردم

تمام پیرهنم نخ نمای طوفان است
همیشه حیف شدم از شما چه پنهان است

کدام شخصیتم ؟ آدم سیاه شده
کسی که یک تنه خرگوش هر کلاه شده

کدام شخصیتم ؟ عشق سالهای وبا
نگاه مات به تقویم آخرین رویا

کدام شخصیتم ؟ بوسه ایی نمک به حرام
وداع قابل حدس دو لب پس از دو سلام

ضمری غایب این شعر بی نقاب منم
و رقص سوزنی آخرین حباب منم

رسول قوم ستمکار خاطرات تویی
غروب آن طرف شیشه های مات تویی

تو کیستی که محال از تو شکل می بندد
سوال پشت سوال از تو شکل می بندد

تو کیستی که هوا را گرفته ایی از من
خودم که هیچ خدا را گرفته ایی از من

من و تو تلخ ترین جای داستان همیم
موازیان به ناچاری جهان همیم

فرود آمده از باغ های هذیانیم
من و تو حاصل گل بازی خدایانیم

از آن زمان که زمین گوی آتیشن می شد
از آن زمان که زمین واقعا زمین می شد

از آن زمان که الفبای درد شکل گرفت
سر شکستن بت ها نبرد شکل گرفت 

از آن زمان که خدایان به خواب می رفتند
و قله ها به تماشای آب می رفتند

تو قبل و بعد تمام دقیقه ها بودی
و شرط آخر ابلیس با خدا بودی

تو در قواره ی تاریخ من نمی گنجی
چنان زنی که در ابعاد زن نمی گنجی

تو در کتیبه ی شهری عتیق هک شده ایی
از ابتدای ازل در سرم الک شده ایی

منجمان مغول پیش بینی ات کردند
و کاهنان حبش درس دینی ات کردند

ترانه خوان تو خنیاگران شیرازند
و راویان تبت ، بومیان اهوازند

حیات مسجد و میخانه نقش کاشی توست
و خاک کوزه گران خرج بت تراشی توست 

تو آمدی که از آدم جنون درست کنی
به لطف ججممه ها سرستون درست کنی

تو آمدی که به دوران سنگ برگردم
به دوردست ترین بیگ بنگ برگردم
**
ولی نه اینهمه تعریف باطلی از توست
کدام آینه توصیف کاملی از توست

تو مثل هر زن دیگر ملال هم داری
برای گریه شدن احتمال هم داری

تو هم اسیر نخ و سوزنی عزیزدلم
شبیه هر زن دیگر زنی عزیزدلم

لباس شویی ات از پرده های مرده پر است
اتاق کوچکت از رخت سالخورده پر است

به بغض کردن بی های های معتقدی
و در غروب کسالت به چای معتقدی 

به سربریدن بغضی فشرده سرگرمی
به آب دادن گل های مرده سرگرمی

به گردگیری قلب از غبار مشغولی
به رام کردن دنیای هار مشغولی

موظفی که در اندوه خود کلافه شوی
به خط تازه ی پیشانی ات اضافه شوی

سکوت باشی و از چهره ها فرار کنی
خودت پیاده شوی مرگ را سوار کنی

نفس نفس بزنی ریشه در زوال کنی
و پشت باغچه گنجشک مرده جال کنی

پریده رنگ ترین صورت جهان باشی
نفس بریده ترین جای داستان باشی

بایستی به طلبکاری از ضریح خودت
خودت صلیب خودت باشی و مسیح خودت

بایستی و غم روزمرگی باشی 
مترسکی وسط متن زندگی باشی

کلید رابطه را پشت در گذاشته اییم
چه روزهای بدی پشت سر گذاشته اییم

به شوق منظره ایی پشت میله های ستم
چه سالها منو توپیله کرده اییم به هم

رفیق ، کم شدنم را به یاد داشته باش
شب قلم شدنم را به یاد داشته باش

که در عزای رهایی سیاه پوش شدم
پس از دو هفته گرفتار آب جوش شدم

ولی تو خوب شدی بال و پر در آوردی
شنیدم از شب گلخانه سر درآوردی 

قرار بود که از باغ نامه بنویسی 
چه کرد با من و تو دوک های نخ ریسی ؟

بریده اییم در این راه بی عبور از هم
چه کرد با منو تو ؟ سالهای دور از هم

برای غربت هم چوبه های دار شدیم
حدیث قاصدک و سیم خاردار شدیم

بگو که بغض ورم کرده را کجا ببرم
بخار این شب دم کرده را کجا ببرم

چگونه در بقلم باد را نگهدارم
هزار کاکلی شاد را نگهدارم

رهایی از شبح خانه زاد ممکن است
نجات پنجره از دست باد ممکن نیست

سرم خرابه ی آواز دوره گردان است
و مرگ ترجمه ی دیگر زمستان است

بخوان که عقده ی این عاشقانه سر برسد
بخوان که مرگ دو تا کوچه دیرتر برسد

بخوان که شاید از این سال ها عبور کنیم
بخوان که هر چه نخواندیم را مرور کنیم

بخوان که چله ی سرما به استخوان نرسد
بخوان که مرگ به اینجای داستان نرسد

امید آخر این باغ خودفروخته باش
به فکر جنگل پروانه های سوخته باش

از احتمال نفس های رستگار بگو
من از غبار نوشتم تو از بهار بگو

تلاش آخر دنیای در حریق بمان
به پای کوه نشستم تو در ستیغ بمان

من از عبار سفرهای دور می آیم
از امتداد شب بوف کور می آیم

تنم تباه شد از لحظه های سخت رفیق
دو برگ مانده به اتمام این درخت رفیق

بیا به روزنه ای پشت مرگ فکر کنیم 
به میهمانی بعد از تگرگ فکر کنیم 


احسان افشاری

 

شعرودکلمه:#احسان_افشاری
آهنگ و تنظیم:#محمد_زرنوش
خواننده بخش نخست:#علیرضا_حق_شناس
ملودی بخش نخست:#احسان_افشاری
عکاس:#محمدرضا_مهربانی
گرافیست:#رضا_قربانی
و کانال تلگرام
شعرودکلمه:#احسان_افشاری
آهنگ و تنظیم:#محمد_زرنوش
خواننده بخش نخست:#علیرضا_حق_شناس
ملودی بخش نخست:#احسان_افشاری
عکاس:#محمدرضا_مهربانی
گرافیست:#رضا_قربانی
ناظر تولید : استودیو شانی

 

 

برای دانلود و شنیدن اینجا کلیک کنید 

برچسب ها : دکلمه ،مات : ( احسان افشاری ),

موضوع : دکلمه ،مات : ( احسان افشاری ), | بازديد : 719

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 فروردين 1395 توسط سید مجتبی محمدی |

برچسب ها : بادنما ( احسان افشاری ),

موضوع : | بازديد : 549

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

نوستالژی 
شعرو دکلمه احسان افشاری
اهنگسازی ،تنظیم ،میکس و مستر : امیر سلطانی
عکس :محمد رضا مهربانی
گرافیست : میدیا تمری


نوستالژی 


نوستالژی، قیافه‌ی بیمار با تواَم
آیینه‌ی نشسته به دیوار با تواَم

نوستالژی ستاره‌ی چسبیده بر زمین
میل شدید مرگ،پس از چای دارچین

اِی آسمان گمشده بر سقف پایتخت
نوستالژی پرنده‌ی افتاده از درخت

آن روزها بهانه‌ی باران که داشتم
یک تکه ابر زیر سرم می‌گذاشتم

من هرچه دیده ام از دم خرداد دیده ام 
خواب دو چتر گم شده در باد دیده ام 

رد شد هوای آمدت از برابرم 
بوی بلال سوحته پیچید در سرم 

نوستالژی قرار ندارم قرار کو 
آن روزهای آبی بی بند بار کو 

من بوی موی گندمییت را شنیده ام 
اما هنوز خواب طلایی ندیده ام 

من قهرمان قصه ی ویرانی خودم 
تعبیر خوابهای زمستانی خودم 

من خواب دیده ام از پل تجریش میروی
با پای من به سمت خودت پیش میروی 

چشمم به راه بود و زمستان نمی رسید 
راه آهنی به مقصد تهران نمی رسید 

من را میان بهت خیابان گذاشتی 
تا دست روی شانه ی باران گذاشتی 

تهران مرا به خاک و خول خون کشیده ای 
پای مرا دوباره به جیحون کشیده ای 

پیش ازمنی که سر به بیابان گذاشته 
جیحون هزار عابر دیوانه داشته 

جیحون ادامه ی سفر آبشار بود 
یک رود خانه در شکم خاوریار بود

جایی که دستهای تو در دستم آب شده
جایی که ابر بر سر چترم خراب شدد

بی خود عبور کردی و با خود گریستی 
خمیازه های پنجره یعنی تو نیستی 

سنگ آخرین تلاش برای تلافی است 
یک پنجره برای دو دیوانه کافی است 

یخ میزنی و پیرهنی تن نمی کنی 
دیگر چراغ رابطه روشن نمیکنی

من در بهشت هیچ کسی را نداشتم 
پس پا برهنه پا به جهنم گذاشتم 

شطرنج در کنار تو کشتارگاه شد
پای توی مهرهای سفیدم سیاه شد

با انکه رخ نمودی و سرباز سوختم 
بیرون صفحه چشم به برد تو دوختم 

من دل به آن ستاره ی کوکی نبسته ام 
از پای نرده بان به تماشا نشسته ام 

دور از تو آن جهان موازی رصد نشد
دیگر قطاری از وسط کوچه رد نشد

بعد از سه‌شنبه‌ای که تو رفتی بهار رفت
آن روزهای آبی بی‌بند و بار رفت

تاریخ‌ها طلوع و غروبی نداشتند
تقویم‌ها سه‌شنبه‌ی خوبی نداشتند

دیوانه‌بازیِ من و طوفان شروع شد
بعد از تو مرگ و میرِ خدایان شروع شد

لب‌های قرمزت به دریغی بدل شدند
آن بوسه‌ها به خواب عمیقی بدل شدند

من زیر سنگ ماندم و خاکستری شدم 
چون سایه ای که پشت سرت می بری شدم 

آیینه را شکستم و تکرار کم نشد
یک آجر از بلندی دیوار کم نشد

دیگر به انتهای خیابان نمی‌رسم
با موی چتریِ تو به باران نمی‌رسم

باید که  پرده رو به خیابان درید رفت
ناخن به پست آیینه باید کشید و رفت 

یک عمر رو به سینه‌ی دریا گریستم
دریا اگر مرا نکُشد مرد نیستم

ماهی خطر نکن به تماشا نمی‌رسی
از لوله‌های نفت به دریا نمی‌رسی

دنیا به سمت عشق دری وا نمی‌کند
این چرخِ گوشت رحم به زن‌ها نمی‌کند

مریم تو بر صلیب نباشی نمی‌شود
زن باشی و غریب نباشی نمی‌شود

هرکوچه پشت پای تو گمراه میشود 
هرخانه بی تو خانه ی ارواح میشود 

مردم ولی برای تو جان می دهم هنوز 
بین دو کاج تاب تکان می دهم هنوز 

پشت درخت خاطره نابود میشوم 
سیگار برگ میکشی و دود میشوم 

اینجا کسی برای کسی بیقرار نیست 
من در کنار پنجره ام او کنار کیست 

او رفت و با ادامه شب هم قطار شد 
خاک ازسر کلاه پراندو سوار شد  

حتی برای بوسه ی اخر امان نداد
از کوپه ی قطار کلاهی تکان نداد

با هر قدم که فاصله فرسنگ میشود 
جاکفشی ام برای تو دل تنگ میشود 

باد آمدو به رخت و لباس بهار زد 
جارو به دست خاطره ها را کنار زد 

جارو کشید کوچه ی پاییزخورده را 
جارو کشید ادامه ی گنجشک مرده را 

جارو کشیدو فصل زمستان نمی رسید
راه آنی به مقصد تهران نمی رسید 

اِی زن‌ترین دقایقِ باران و روسری
پس کِی دوباره با تو ملاقات دیگری؟

جز داستانِ مرگ در این گنبد کبود
بین من و تو فاصله‌ی دیگری نبود

نوستالژیِ غروبِ مه‌آلودِ ما رسید
پیش از درود لحظه‌ی بدرودِ ما رسید

هرچند رفته‌ایم و
زمین خالی از صداست
تهران پُر از پیاده‌روی های ما دوتاست

 

 

احسان افشاری

 

 

 

برای دانلود و شنیدن این دکلمه ی زیبا اینجا کلیک کنید 

 

برچسب ها : دکلمه ی نوستالژی ( احسان افشاری ),

موضوع : دکلمه نوستالژی , | بازديد : 624

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 مهر 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


دوستان من
به امید ثبت و ضبط لحظه های مشترک
" ناتنی " رو با عشق و احترام پیشکش می کنم
با سپاس فراوان از هنرمندی امیرسلطانی در خلق شاعرانه ی موسیقی متن ناتنی و رفیق دیر و دورم دارا آراد از گروه "دوناشین" که لطف همکاری رو از من دریغ نکرد
موثرترین راه برای تداوم نبض من و شعرم

 

دکلمه ناتنی ، احسان افشاری 

دانلود کنید 

 

شعر و صدا : احسان افشاری

زنِ تنها،زنِ مرد آزرده...زنِ از آینه سیلی خورده
زنِ از درد به خود پیچیده...تهِ فنجان زنِ دیگر دیده

مردِ مردودِ مدارا کرده...شکلِ یک عقده‌ی سر وا کرده
مردِ حمّالِ دو جین ویرانی..کفشِ بیرون زده از مهمانی

پُرم از وحشتِ انکار شدن...مثل تنهاییِ یک دلقکِ پیر
مثل یک پیریِ قبل از موعد...مثل یک پنجره‌ی غافلگیر

مثل کف‌بینیِ باد از کوچه...مثل نخ دادنِ یک کوچه به زن
مثل یک زن که پُر از تنهایی‌ست...پُرم از وحشتِ انکار شدن

 

قسمت اول خواننده دارا آراد

*
بند رختی  وسط طوفانم...دستم از پیرهنت کوتاه است
ابرها پشت سرم می‌گریند..اتفاقات بدی در راه است

لبِ یک پنجره‌ی لیمویی...باد و بوران گره می‌خورد به هم
شهر هم‌سفره‌ی طوفان می‌شد...حالم از پنجره می‌خورد به هم

من روانی‌تر از آنم که تو را...بعدِ ده سال فراموش کنم
آنچه در جانِ من انداخته‌ای...آتشی نیست که خاموش کنم

خواهرِ ناتنی‌ام می‌گوید...روی خرپشته خدا را دیده
با پسرخاله‌ی شیطان یک شب...سیبِ نفرین شده را بلعیده

روی دستان عرق کرده‌ی شهر...می‌دود تا به زمستان برسد
قول داده به عروسک‌هایش...که به مهمانیِ باران برسد

در شبِ جنگلِ اسرار آمیز...رد شد از گُرده‌ی خیسِ پل سرخ
مثل یک عطر فراموش شده...رفت تا خاطره‌ی یک گل سرخ

یک زنِ ساحره با جارویش...برده او را به تماشای بهار
خواهرم رفته که با این رفتن...گم شود لای درختان انار

خواهرم کاش از این خاک مریض...سهم تو شاخه‌ی میخک باشد
کاش غم‌بارترین دغدغه‌ات...شکمِ خالیِ قلک باشد

چه بخواهی چه نخواهی خواهر...سهم ما آینه‌ای از آه است
ابرها پشت سرم می‌گریند...اتفاقات بدی در راه است

از حبابِ نفسم می‌فهمم...چیزی از من تهِ دریا مانده
مثل جا ماندن قلاب در آب...بدنم در بدنت جا مانده

روحِ برخواسته از تابوتم...شعرِ بیرون زده از لای کتاب
من به نومیدیِ خود معتادم...ماهیِ مُرده نیانداز به آب

اسب‌ها بارِ نمک می‌بردند...به سرم زد که گریزان باشم
بزنم سمت خیابان‌خوابی...کتفِ در رفته‌ی تهران باشم

دکه‌ها بسته و میدان خسته...از دو تا سایه نشانی هم نیست
کوچه‌ها در بغلِ پاییزند...صندوقِ نامه‌رسانی هم نیست

همه رفتند فقط من دیدم...جاده از حرفِ سفر پا نکشید
پشت تنهاییِ خود صف بستم...هیچ‌کس کرکره بالا نکشید

همه بودند فقط من رفتم...تا به دروازه‌ی رویا برسم
از همین جاده‌ی بی‌رحم بپرس...من نمی‌خواستم اینجا برسم

همه رفتند فقط من دیدم...پنجره جِر زد و با طوفان رفت
بیخِ دیوار زنی بی‌سایه...از غبار آمد و با باران رفت

خواب دیدم که زنی در باران...بچه‌ای را دمِ یک خانه گذاشت
زنِ دیگر که به آن خانه رسید..زیرِ چادر زد و او را برداشت

زیرِ چادر زد و من را برداشت...برد تا گریه‌ی قنداقی سرد
برد تا رابطه‌ی پرده و باد...برد تا تجربه‌ی فصلی سرد

متولد شدم از تاریکی...پوست انداختم از گهواره
و فرود آمدم از پله‌ی ماه...روی غمناک‌ترین سیاره

تهِ انباریِ مغزم هر روز...یک بغل خاطره زندان کردم
آخرین تکه‌ی آغوشم را...تهِ صندوقچه پنهان کردم

بچگی‌های زمین یادم نیست...نطفه‌ی خانه‌نشین یادم نیست
خوابِ کوتاهِ جنین یادم نیست...تُف به این حافظه‌ی نامردم

سرخوشی‌های نفهمانه کجاست...شوقِ تعقیبِ دو پروانه کجاست
نقشه‌ی تا شده‌ی خانه کجاست...که به تابوتِ خودم برگردم

شهر با هیچ‌کسی کار نداشت...غیرِ یک منظره‌ی تار نداشت
برزخی بود که دیوار نداشت...پس به آیینه پناه آوردم

من و سنگینیِ آوارِ لَحَد...من و منها شدن از هر چه عدد
از الفبای اَزل تا به ابد...مضربِ تب به توانِ دردم

خواهر ناتنی‌ام می‌گوید..یک نفر خرخره‌اش را برده
آفتاب از سرِ یک بامِ بلند...همه‌ی بستنی‌اش را خورده

ابر می‌بارد و او می‌غرد...ابر می‌غرد و او می‌بارد
زیر پیراهنِ خاکستری‌اش...پَرِ گنجشک نگه می‌دارد

با درختانِ موازی در باد...مثل یک ابرِ پدر مُرده گریست
یک نفر نیست بگوید دختر...حلزونی تهِ این باغچه نیست

می‌روی،پنجره را می‌بندم...می‌روی،سایه به دنبالِ تو نیست
مدتی می‌گذرد می‌فهمی...پنجره،فکر،هوا؛مالِ تو نیست

پُرم از وحشتِ انکار شدن...مثل تنهاییِ یک دلقکِ پیر
مثل یک پیریِ قبل از موعد...مثل یک پنجره‌ی غافلگیر

مثل کف‌بینیِ باد از کوچه...مثل نخ دادنِ یک کوچه به زن
مثل یک زن که پُر از تنهایی‌ست...پُرم از وحشتِ انکار شدن

وقتِ ویران شدنِ این خانه...چشمِ بیدار فقط آینه بود
شاهدِ غیبتِ زیباییِ تو...آخرین‌بار فقط آینه بود

آخرین‌بار همین آینه بود...که تو را دید و خودارضایی کرد
چشم از دیدنِ مهمان‌ها بست...فقط از سنگ پذیرایی کرد

دیگر اِی خانه‌ی پیچیده به مه...جاده معنای رسیدن به تو نیست
برف با آن همه جا پایِ سپید...سرِ نخ‌های رسیدن به تو نیست

قبلِ پاییز تو غایب بودی...بعدِ پاییز تو غایب بودی
همه جا کافه‌نشینی کردم...آن‌ورِ میز تو غایب بودی

آن طرف‌تر نمِ باران هم بود...سرفه‌ی خشکِ درختان هم بود
ساعتِ خیره‌ی میدان هم بود...چشمِ بد دور،دو فنجان هم بود

آن‌ورِ میز تو غایب بودی...

آن‌ورِ میز هوا تاریک است...همه‌ی منظره‌ها کاغذی‌اند
وسطِ قابِ خیابانی سرخ...دو نفر شکلِ خداحافظی‌اند

زنِ تنها،زنِ مرد آزرده...زنِ از آینه سیلی خورده
زنِ از درد به خود پیچیده...تهِ فنجان زنِ دیگر دیده

مردِ مردودِ مدارا کرده...شکلِ یک عقده‌ی سر وا کرده
مردِ حمّالِ دو جین ویرانی..کفشِ بیرون زده از مهمانی

بازی از نیمه به اتمام رسید...سایه‌ی مرد به زن بازنگشت
سهمِ تفریحِ کسی دیگر بود...بومرنگی که به من بازنگشت

ما به تنهاییِ هم چسبیدیم...مثل چسبیدنِ رختی به کمد
دستِ رد خورده به هم برگشتیم...شکلِ برگشتنِ فریاد به خود

ما به تنهاییِ هم چسبیدیم...که نترسیم و هوایی بخوریم
فهمِ تنهاییِ ما ممکن نیست...بس که از ماده‌ی تاریک پُریم

یک سرِ کوچه به سرما وصل است...سرِ دیگر به غباری ممتد
دستم از خاطره‌ها بیرون است...مانده‌ام زیرِ فشاری ممتد

از همین پنجره‌ی لیمویی...می‌توانم به جهان اخم کنم
می‌توانم بزنم زیرِ تگرگ...صورتِ پنجره را زخم کنم

ناگزیرم که در این ساعتِ بد...پای دیوار ترُک جمع کنم
باید از کوچه‌ی سوزن خورده...لاشه‌ی بادکنک جمع کنم

خواهرم؛نیمه‌ی تاریک‌ترم...با تو در متنِ سفر خواهم مُرد
من که جای دو نفر زیسته‌ام...پس به جای دو نفر خواهم مُرد

سبز یعنی خَزه بستن در جوی...سبز یعنی سفری در باران
سبز یعنی خبری در گوشی...سبز یعنی درِ بیمارستان

خواهرم در شکمِ رویا بود...سرد و سرخورده به دنیا آمد
ابرها پشتِ سرم محو شدند...خواهرم مُرده به دنیا آمد

 

 

احسان افشاری


دوستان من
به امید ثبت و ضبط لحظه های مشترک
" ناتنی " رو با عشق و احترام پیشکش می کنم
با سپاس فراوان از هنرمندی امیرسلطانی در خلق شاعرانه ی موسیقی متن ناتنی و رفیق دیر و دورم دارا آراد از گروه "دوناشین" که لطف همکاری رو از من دریغ نکرد
موثرترین راه برای تداوم نبض من و شعرم

 

 

دکلمه ناتنی ،  احسان افشاری 

دانلود کنید 

 

 

دکلمه ناتنی ،  احسان افشاری 

دانلود کنید 

 

برچسب ها : دکلمه ناتنی ، احسان افشاری,

موضوع : دکلمه ناتنی : احسان افشاری, | بازديد : 567

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

ترانه کوه : بابک خانقلی 


حالا که فاتح نیستی...کوهو پُر از باروت کن

دریا همین نزدیکیاست...خاکسترم رو فوت کن

با چشم‌های مه زده...هر روز خوابم می‌کنی

من کوهِ یخ بودم ولی...داری مذابم می‌کنی

دلخوش به چیزی نیستم...این برزخو زیبا نکن

با مشت می‌کوبم به در...بشناسم اما  وا نکن

با ابرها می‌خوابم و...از ابر بارونی‌ترم

فریادهای آخرت...می‌پیچه هر شب تو سرم

دریای من با دستِ تو...خاکسترِ اندوه شد

اِنقدر سنگ انداختی...تا رفته رفته کوه شد

دوزخ‌تر از آغوشِ تو...جایی برای من نبود

یک عمر موندم پای تو...پاداشِ من رفتن نبود

 


 احسان افشاری 

خواننده بابک خانقلی

موزیک : بابک خانقلی

خواننده : BaBak KhanGholi
ترانه : احسان افشاری
تنظیم : Ali Ghaderi
میکس و مستر : سعید هاشمی

 

بابک خانقلی

 

 

دیدن و شنیدن این ترانه زیبا در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه کوه : بابک خانقلی, | بازديد : 797

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


قرنطينه

از قرنطينه به تبعيد ببر مختاري
تو که نمرودترين آتش اين بازاري

مردم از بس که نمُردم ! کفنم خيس نشد
ابر من بر سر چتر چه کسي مي باري ؟

تو فقط خاطره ايي باش و به من فکر نکن
من خوشم بر لب اين پنجره با سيگاري

من چه خاکي سر آن خاطره ها بگذارم
تو اگر سايه به ديوار کسي بگذاري؟

آه از اين وحشت يک عمر به خود پيچيدن
در زمستان پتو اين همه شب بيداري

گسلي زير همين فرش برايم بگذار
نامه نه خاطره نه ، زلزله ايي آواري !

مرگ دلخواه ترين حسرت من بود ولي
مرگ با له شدگان تو ندارد کاري

 


احسان افشاري

  از کتاب بيگانه .. نشر نيماژ

برچسب ها : ,

موضوع : کتاب بیگانه احسان افشاری, | بازديد : 434

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

تا مُهر تو را بر سر سجاده ببینم
از هر طرفی تیغ جلاداده ببینم

وقتی چمدان باز کنی دلهره دارم
یک چتر و دو تا چکمه آماده ببینم

اینگونه ورانداز نکن آینه ها را
زود است تو را تن به سفرداده ببینم

بر روی لبم شعر شدی و نگرانم
این شعر خودی را لب جاده ببینم

ای قهوه شیرین شده با قاشق رویا
تلخ است تو را از دهن افتاده ببینم

پُر می شوم از میل جنایات و مکافات
هر وقت دو تا عاشق دلداده ببینم

من بغض فرو می خورم و جای تو خالیست
هر جا که دو تا صندلی ساده ببینم

 

احسان افشاری

 

برچسب ها : ,

موضوع : کتاب بیگانه احسان افشاری, | بازديد : 450

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

خواننده : علیرضا حق‌شناس           

(مربوط به برنامه‌ی "قبول باشه" از شبکه‌ی آفتاب استان مرکزی)

چقدر زیباست دل دادن...چقدر زیباست این جاده
دوباره دعوتم کردی...به این مهمونیِ ساده

همین احساسِ دل بستن...برای من یه اعجازه
فقط فانوس روشن کن...مسیرِ جاده‌ها بازه

می‌ترسم تو دوراهی‌ها...رسیدن غیرممکن شه
یه عاشق با دوتا قبله...نمی‌تونه که مومن شه

من از این قبله‌ی روشن...نمی‌خوام چشم بردارم
قبولم کن که این شب‌ها...یه حالِ دیگه‌ای دارم

از این دنیای دلواپس...پلی رو به تو می‌سازم
به جز آغوشِ سجاده...به هیشکی رو نمی‌ندازم

به خاک افتادم و دیدم...یکی هر لحظه با من بود
همین حسِ زمین خوردن...شروعِ سجده کردن بود

**

می‌ترسم تو دوراهی‌ها...رسیدن غیرممکن شه
یه عاشق با دوتا قبله...نمی‌تونه که مومن شه

من از این قبله‌ی روشن...نمی‌خوام چشم بردارم
قبولم کن که این شب‌ها...یه حالِ دیگه‌ای دارم

 

 

احسان افشاری

 

خواننده : علیرضا حق‌شناس           

 

علیرضا حق شناس

 

دیدن و شنیدن این ترانه در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه : فانوس : علیرضا حق شناس, | بازديد : 11

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد