تبلیغات اینترنتیclose
شعر و دکلمه زیبای آینه ( احسان افشاری )
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

آينه حاصل همزيستي دوباره کلمه و صداست بعد از ماه ها نوشتن و خط زدن
بازتابي از حال پاييزي خودم و شما...

احسان افشاري

 

آينه

احسان افشاري 

**

تصویر بزرگتر در سایت آپارات کانال پیچک اینجا ببینید

دانلود صوتی دکلمه در پایین صفحه

با تواَم روحِ زمستان خورده

باغِ ممنوعه‌ي باران خورده

ماهِ در برکه شناور شده‌ام
آخرين بوسه‌ي لب‌پَر شده‌ام

روح من،راهبه‌ي هرجايي
زن‌ترين قسمتِ اين تنهايي

مسخِ آواره‌ترين پاييزم
قعر آيينه فرو مي‌ريزم

خوبِ من حالِ بدم را ديدي
سال‌ها جزر و مدم را ديدي

چشم‌ها را به تماشا نگذار
تُنگ را بر لبِ دريا نگذار

ساعتِ واهمه را کوک نکن

خانه را اين همه مشکوک نکن

اين همه سايه به دنبال نکِش
قفس کوچکِ من؛بال نکِش

آخرين تجربه‌ي آغوشم
قدمي دور شوي خاموشم

خالي‌ام،دور و برم تنهايي‌ست
نيمه‌ي بيشترم تنهايي‌ست

روحِ من،راهبه‌ي سرگردان
..صورتِ آينه را برگردان

به همان سمت که باران بودم
پسرِ خوبِ دبستان بودم

آسمانم ورقِ کاهي بود
مغزم انباشته از ماهي بود

گيج مي‌خوردم و زيبا بودم
اولين کاشفِ رويا بودم

آسمان زير سرم تا مي‌شد
شهر در پيرهنم جا مي‌شد

فکرِ صبحانه‌ي فردا بودم.
سارق تُنگِ مربّا بودم

زندگي اين همه بي‌رنگ نبود
خوابِ گنجشک پُر از سنگ نبود

باد در پنجره عريان مي‌شد
با دو خط  برف زمستان مي‌شد

چادرِ دخترکان دريا بود
دانه‌هاي دلشان پيدا بود

دختران سوره‌ي مريم بودند
دلبرانِ عوضي کم بودند

دفترم خانه‌ي موشک‌ها بود
خوابِ من دزدِ عروسک‌ها بود

کودکي‌هاي درونم مُردند
گشنه بودند؛عروسک خوردند

گشنه بودم،ولعت حس مي‌شد
بودي اما خلاَت حس مي‌شد

آن زمان فکرِ شکستم بودي
بادِ شلاق به دستم بودي

اين زمان بود و نبودم خطر است
آفت از عافيتم بيشتر است

رگِ خون‌مُرده‌ي اين کوچه منم
سمتِ سَرخورده‌ي اين کوچه منم

وسطِ کوچه به شب پيوستم
بي تو از هر دو طرف بن‌بستم

در ببندم همه جا زندان است
در اگر باز کنم طوفان است

تا مرا خانه‌ي امني ديدي
مثل طوفان به خودت پيچيدي

دردم از هيچ‌کسي پنهان نيست
حملِ اين خاطره‌ها آسان نيست

من کتک خورده‌ي احساسِ خودم
زخميِ معدنِ الماسِ خودم

اين همه خانه گريزي کم نيست
وزنِ اين دردِ غريزي کم نيست

با تواَم منظره‌ي ناپيدا
خانه‌ي گمشده در برمودا

نيرواناي منِ لامذهب
پس کجايي تو در اين ساعتِ شب؟

دير کردي و به شب پيوستم
بي تو از هر دو طرف بن‌بستم

نرسيدن به تو آغازِ کُماست
انقراضِ همه‌ي روياهاست

تو سرابي و معما داري
فقط از دور تماشا داري

از نبودِ تو هوا پُر شده است
شعرم از بادنَما پُر شده است

شعرها واژه‌تکاني کرده‌اند
با نبودِ تو تباني کرده‌اند


اين منم رهگذري بيگانه
مردِ شب‌هاي مسافرخانه

از ملاقاتِ خطر برگشته
سايه‌اي از دَمِ در برگشته

من به اين حال بدي معتادم
به جنوني ابدي معتادم

کار من زمزمه در بلوا بود
بستري کردنِ يک رويا بود

کاش روزي که تو را مي‌ديدم
سر از آن معرکه مي‌دزديدم

ميله تا ميله قفس دلتنگي‌ست
رفت و برگشتِ نفَس دلتنگي‌ست

پيش تو دردِ مجسم بودم
من براي قفست کم بودم

نيستي راه نشانم بدهي
وقتِ کابوس تکانم بدهي

نيستي پنجره‌ها تَر شده است
وزنِ باران دو برابر شده است

پنجره بعدِ تو از هم پاشيد
مستطيلي شد و من را بلعيد

بر سَرم طاقِ دو اَبرو کم شد
رقصِ بي‌نقصِ دو چاقو کم شد

رقص کن شعله‌ي دست‌آموزم
بعد از اين دلهره‌تر مي‌سوزم

بعد از اين تکيه به آوارِ هميم
هر دو آينه‌ي انکار هميم

سال‌ها وسوسه بود و تَنِ تو
بعد از اين آهِ من و دامنِ تو

آه در سينه‌ي من پا نگرفت
شعله‌اي بود که بالا نگرفت

کشتنِ خاطره تاوان دارد
کلماتم سرِ هذيان دارد

صبر کن ميوه‌ي عشقم کال است
تيله‌هايم وسطِ گودال است

با تواَم خاطره‌ي رنگيِ من
حسِ دورانِ کهن‌سنگيِ من

جانِ اين خانه به لب آوردم
غار کو تا به خودم برگردم

چکمه‌هاي شبِ اسفندم کو
طرحِ ته‌مانده‌ي لبخندم کو

ترسِ گمراه شدن بر سرِ پيچ
عصر بيکارِ دويدن تا هيچ

شام تا بام،پدر،پارو،برف
درد دل کردنِ مادر با ظرف

مادرم بغضِ جهانم را خورد
سايه‌اي شد تهِ پَستو پژمرد

من ولي گرمِ تماشا بودم
فکرِ صبحانه‌ي فردا بودم

آه آن منظره‌ي داغ چه شد
سيب دزديدنم از باغ چه شد

خواستم پا به زمان بگذارم
سيبِ دندا‌ن‌زده را بردارم

دامنِ خاطره‌ها پاک نبود
سيبِ دندان‌زده بر خاک نبود

با تواَم خاطره‌ي تبعيدي
تو هم از شکلِ جهان ترسيدي

تو هم آواره‌ي اين درد شدي
مثل من از همه دلسرد شدي

از دَم و بازدمِ خود سيري
عمقِ مرداب نفَس مي‌گيري

تو هم اندازه‌ي من شب ديدي
درد ديدي و مرتب ديدي

ساکنِ مزرعه‌اي مسموميم
که به قحطيِ بدي محکوميم

دستِ اين مزرعه گندم نرساند
عشق ما را به تفاهم نرساند

خسته از عمقِ هزاران پايي
بازمي‌گردم از اين تنهايي

بازمي‌گردم و سر مي‌گيرم
رو به آيينه سپر مي‌گيرم

حرف بسيار و زمان کوتاه است
نيمه‌ي گمشده‌ام گمراه است

نه قراري،نه بهاري دارم
بي تو با خويش چه کاري دارم

من به طغيانِ قلم نزديکم
به نفس‌هاي عدم نزديکم

ما گذشتيم و زمان مي‌گذرد
بود و نابودِ جهان مي‌گذرد

اين زمين خانه‌ي حيراني نيست
غيرِ يک شوخيِ کيهاني نيست

من و بيهودگي‌ام يک چيزيم
هر دو از بارِ جهان سرريزيم

من و بيهودگي‌ام همدستيم
سايه‌اي آن طرفِ بن‌بستيم

من همين جاي زمان مي‌مانم
گفته بودي که بمان،مي‌مانم

تو ولي در پيِ دنيايت باش
فکرِ تنهاييِ فردايت باش

من بريدم،سرِ پا باش خودت
و نگه‌دارِ خدا باش خودت


احسان افشاري

 

 

 

لطفا تا بالا آمدن فلش کمی صبر کنید : تشکر میکنم

پخش و دانلود و لینک اشتراک گذاری   کلیک کنید

تصویر بزرگتر در سایت آپارات کانال پیچک اینجا ببینید

برچسب ها : ,

موضوع : دکلمه آینه احسان افشاری, | بازديد : 65