تبلیغات اینترنتیclose
سرباری رفتن احسان افشاری
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



سربازی 
تیر ماه هزار و سیصد و نود روز پیش پا افتاده ایی در تقویم من نیست. روزی است که قرار است بین من و دنیای بیرون پادگان جدایی معناداری بیاندازد .. و البته مادری نیست که چون روز اول دبستان با چادر مشکی به بدرقه آمده باشد.. خودم کوله ام را بسته ام و راس ساعت در قرارگاه حاضر شده ام . آه از حال بد آن روز .می دانستم چیزی که این سوی در پادگان اتفاق می افتد قرار است روی آن چه پشت در پادگان می گذرد  تاثیر بزرگی بگذارد .  به اینجا که می رسم ناچارم مرموز حرف بزنم و چیزهایی بگویم که حتی گاهی برای خودم هم قابل ترجمه نیست .. درست مثل کسی که رمزی روی کیفش گذاشته و فراموش کرده .. بماند می خواهم داستان سربازی را به داستان شعرم مربوط کنم .  روند شکل گیری یک شعر گاهی می تواند هیچ ربط مستقیمی به خود شعر نداشته باشد . نمی دانم که بیداری در ساعت چهار صبح دوران آموزشی چه مایه در من تاثیر کرده ؟ اما می دانم آن ساعت صبح بیدار شدن  وپا کوبیدن یک جایی از ذهن را دائما به خودش مشغول نگه می دارد. واکس زدن پوتین در آن حیاط تاریک چیزی به تجربه ی شعری من افزوده که تماشای هیچ منظره ی شگفتی نیافزوده .هنوز راه نداده تا شعری درباره ی آن دوران بنویسم اما چند تا کارهای مورد رضایتم در همین دوران خدمت  تحریر شد.پس از دوران آموزشی به بندرعباس اعزام شدم جایی که در دورترین نقطه ی تخیلاتم هم حدس نمی زدم پایگاه خدمت سربازی ام باشد. من از این پس معلم عقیدتی سیاسی نیروی هوایی بودم . خدمت یکسو ساحل بندر یکسو . وقتی شب به ساحل می زد هیچ چیزی بهتر از تکیه دادن به یک صخره بزرگ و تماشای آب نبود . سربازان طفل معصوم از هر کجای ایران به آنجا اعزام می شدند و دوره ی آموزشی را با ما سپردی می کردند. سه معلم بودیم و هر کدام از هفت صبح تا دو بعدظهر سه یا چهار کلاس را می گرداندیم . آنجا بود که  با قومیت های مختلف سرزمینم آشنا شدم . فهمیدم هر تباری زبان خودش را برای ارتباط دارد و من گرداندن هر کلاس را با روحیه ی مربوط به آن قومیت هماهنگ می کردم . تجربه ی فوق العاده ایی بود اما اندوه غربتش راچه می کردم .. وانگهی اگر آن غربت را ترک می گفتم چگونه دریای کف آلود و عقب نشینی کرده  را دومرتبه بازمی یافتم ؟ دوران خدمت با هزار قصه ی جورواجور  بین هشت همخدمتی که در دو اتاق کوچک در صلح و جنگ و قهر و آشتی دائم بودیم سپری شد .اما هنوز هم خودم را لابلای بازار ماهی فروشان و زنان روبند گرفته می بینم ..... هنوز هم خودم را در همهمه ی لهجه های ناشناس و آن ساحل فراموش نشدنی غرق می کنم  . خود را می بینم که با ابوذر مرادی شاعر  نویسنده ی بندری در حال گپ و گفتیم و حواسمان به دنیای دیگری پرت شده . 

 

قصه را جمع و جور کنم و به پایان ببرم . اگر بخواهم بگویم اولین شعر درست و سلامتم را پانزده سال پیش نوشتم تاریخ درستی را برای ابتدای زیست شاعری معین نکرده ام . تا یادم هست شعر بخش جدایی ناپذیرم بوده . از نخستین نجوا و لالایی مادر تا  همین حالا  و تا همان ابد .  خب حالا که  به اینجای متن رسیده ام فکر می کنم آیا اصلا چیزی در خور آنچه بر من گذشته است نوشته ام ؟  می بینم نه . هر انسان کتابی بی انتهاست که اگر خودش هم به تنهایی اقدام به خواندنش کند نمی تواند از صفحه ی اول به صفحه ی دوم برود .  در واقع هر چه نوشتم برش های کوتاهی بود از انسانی که حالا در آستانه ی سی سالگی است.برایم مضحک است که اسم این چند خط را اتوبیوگرافی بگذارم.مگر چه کار کرده ام ؟ شاید شصت سال بعد هم برای نوشتن چنین متنی زود باشد اما مگر کسی از فردای خودش خبر دارد؟ اگر لطف دوستان هم نبود انگیزه ایی برای نوشتن سرگذشتم نداشتم ، خود اگر آنچه تا اینجا نوشته ام سرگذشت باشد
من به راهی می روم كانجا قدم نامحرم است از مقامی حرف می گویم كه دم نامحرم است
ما اگر مكتوب ننوشتیم عیب ما مدان
درمیان راز مشتاقان، قلم نامحرم است
فیضی دکنی