تبلیغات اینترنتیclose
احسان افشاری در مدرسه
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



مدرسه
روز اول مثل بیشتر  بچه ها دم رفتن بغض بودم و وقت برگشتن گریه . با مادرم رفته بودم . گم شدن آن چادر مشکی لای آن همه  چادر مشکی دیگر صحنه ایی است که عین روز روشن جلوی چشمم است. هفت سال تمام پشت در مدرسه گذشته است و حالا قرار است وارد دنیای دیگری شوم . تجربه یک اجتماع هم سال . چیز خاصی  از مرور آن روزها دستگیرم نمی شود جز بچه ایی که با روپوش سرمه ایی همیشه ی خدا وسایلش را پنج دقیقه مانده به خوردن زنگ مدرسه در کیفش می گذاشت و عجله عجله از در خانه بیرون می زد و دست آخر هم دیر به مدرسه می رسید . چیزهای پیش پا افتاده ی دیگر اینکه  تیتاب شگفت انگیزترین خوراکی ممکن روزهای مدرسه بود که از مغازه ی بین راه می خریدم و مثل یک گنج  نایاب در کیفم مخفی می کردم . همین بود که همیشه پودر و پرز تیتاپ لای ورق کتاب هایم جاخوش می کرد. از یک سال تحصیلی خوش خط ترین زمان ممکن برایم هفته ی اول بود هفته ی دوم که میشد خطم بد می شد و خط کشی ها را یک دفتر در میان انجام می دادم . سیلی  و فلک و ترکه  و شلنگ از معمول ترین اشکال تنبیه آن دوران بود .. جای شکرش باقی است که از عناصر اربعه ی تنبیه نصیب کافی بردم

پنج سال زمان زیادی برای ثبت و ضبط وقایع است اما من هر چه مرور می کنم جز یک سلسله اتفاقات که از قضا ربط مستقیمی هم به مقوله ی درس ندارند  در ذهنم خودنمایی  نمی کند.خانوم یزدانیار معلم سوم ابتدایی قبل از آنکه درس را شروع کند مرا به همراه یکی دو نفر دیگر می فرستاد تا از مغازه ی پشت مدرسه میوه بخریم و بیایم سر کلاس پوست بکنیم و بخوریم .به کلاس تحرک می داد و گوش هایامان را با این روش برای شنیدن درس تیز می کرد . هر کجاست هست خدایا به سلامت دارش 
پای تخته همیشه گیج می زدم . مخصوصن زمانی که معلم می خواست جایی از معادله را پاک کنم و درستش را بنویسم تا بخواهم آن جای غلط را پیدا کنم آن بخشی هم که درست نوشته بودم را پاک می کردم . چه باید می کردم آبم با ریاضی تو یک جوی نمی رفت البته تا زمانی که انگشت برای محاسبات کفایت می کرد ریاضی درس خوبی بود . رابطه اعداد و سیب در دروس ابتدایی برایم خیلی  شیرین بود .. به راهنمایی که رسیدم سیبم کرم زد . ریاضی ریاضت شد و من هم اهل ریاضت کشی نبودم .. ترجیح می دادم با بیلچه ی آبی کوچک باغچه خاک را زیر و رو کنم و به موجودات زیرخاکی برسم.
در مقاطع بالاتر اوضاع وخیم تر هم می شد ..حل معادلات سه مجهولی و حفط اتحاد نوع اول و دوم .. مگر ملال آور تر از این هم می شد ؟ می دانستم این ریاضی بالاخره به دردی می خورد از چرتکه مش حسین که  مغازه تنگ و ترشش تالار خوراکی های خوشمزه و جادویی من بود گرفته  تا هواپیمای آسمان بالای خانه ریاضی نقش موثرش را ایفا می کرد اما این به من چه ربطی داشت من که نه چرتکه ایی داشتم نه آرزوی خلبانی . خاطرات کمرنگی  از سه سال راهنمایی در ذهن دارم  . باقی مطلب همان است که برای همه هست ، یعنی  شیطنت های دسته جمعی و نگرانی روز امتحان و بیداری شب تا صبح برای یک لقمه نمره ی حلال .  بهر حال هر چه می خواندم کارنامه ام کارنامه ی خوبی  از آب در نمی آمد .معدلم سه سال جایی بین سیزده و پانزده گرفتار بود
همین دوران یعنی اواخر دهه هفتاد بود  که برادر بزرگترم رضا پای گیتار را به خانه باز کرد و این دریچه ی تازه ایی بود برای من تا دنیای تازه ایی را لابلای نت ها جستجو کنم. اصرار و عشق من به یادگیری گیتار زودتر از آنچه فکر می کردم جواب داد .. در کنار تمرین هایی که رضا برای خودش و من ترتیب داده بود بصورت خودآموز کتاب می گرفتم و تمرین می کردم و این عطش سر ِخوابیدن نداشت. سِحر این ساز زمان را از یادم می برد یک تابستان کامل آن سالها با تمرین های هشت تا ده ساعته روزانه گذشت .  بعد از آن کم کم شرایطی برای تدریس ساز در یک مغازه ی جمع و جور فراهم شد .. چهار روز هفته را به مدت دوسال کنج مغازه ی سازفروشی به آموزش گیتار مشغول بودم و درکنار آن تک نوازی و اجرای موسیقی در فرهنگسراهای مختلف را تجربه کردم . اما نوازندگی رفته رفته به آهنگسازی و ساخت  قطعاتی برای گیتار متمایل شد ..سه تار هم چندی بعدتر برادر نحیف تر گیتارم شد .. آن را هم بصورت خودآموز و تجربی و به اصطلاح موزیسین ها گوشی یاد گرفتم .. القصه پس از اتمام دوران راهنمایی  رشته ی علوم انسانی را انتخاب کردم . مرد مامور ثبت نام با سر پایین نگاهی به پرونده ام انداخت و شوخی جدی گفت : برای چی علوم انسانی ؟ مغزت که مشکلی ندارد تو هم برو ریاضی بخوان . .هیچ جواب دندان شکنی درکار نبود. گفتم نه همین را دوست دارم.و آن لحظه نمی دانستم که هوشمندانه ترین تصمیم تحصیلی ام را گرفته ام .حالا ضمن خلاص شدن از اعداد می توانستم کتاب هایی که دوستشان داشتم را بخوانم و نمره بگیرم.خلاصه هر چه بود و نبود دوران دبیرستان هم با خواندن و نخواندن و دعوا و شیطنت های ذوب شده پشت نقاب کمرویی به اتمام رسید  و در تمام مقاطع تحصیلی معدل قبولی گرفتم و کارم به مرداد و شهریور نکشید.