تبلیغات اینترنتیclose
تولد احسان افشاری
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



زاده ی چهارمین روز بهمن ماه هزار و سیصد و شصت و پنج در بیمارستان بابک واقع در خیابان کارون چهارراه طوس .فرزند آخر یک جمعیت هفت نفره. پدرم کارمند کانون و پروروش فکری بود و از مداد و پاک کن  و کتاب چیزی برای ما کم نمی گذاشت مادرم هم یک زن خانه دار معمولی که از فضایل مذهب و ادبیات بهره ی موروثی داشت . محفوطات شعری او حیرت انگیزاست و  حتی گاه گداری شعر هم می گوید .. پدرم هم به همین منوال . از بچگی تفریح سالم من فوتبال بود .. کاری به کار کتاب ها نداشتم .. می دودیم و  با توپ دولایه ی پلاستیکی زندگی می کردم..
تفریحات من در بازی با سگ های کاغذی ،  خلوت کردن با یک باغ وحش پلاستیکی و جمع کردن تک چوب های مکعبی و سه گوش از بیابانی که بخشی از آن بعنوان دره ی هزار سگ معروف بود ، خلاصه می شد . گاهی هم آنقدر به گل ها آب می دادم که پژمرده می شدند و پس می افتادند . عاشق برف بودم و آسمان سرخ صبح برفی . خاطرم هست از روز اول زمستان هر روز صبح به عشق برف از خواب بیدار می شدم . پشت در ایوان جایی بود که خرت و پرت های دورریختنی اعم از تیر و تخته و لاستیک و یونولیت و اینجورچیزها جمع بود . زمستان ها  به محض برخاستن از خواب به سمت در ایوان  می رفتم . توده ی سپید پشت شیشه ی مات ایوان قند در دلم آب می کرد که بالاخره برف آمد.. در ایوان را که باز می کردم می دیدم برف نیست یونولیت است . اما امان از صبحی که برف می گرفت . کوچه برایم تبدیل به بهترین شهربازی دنیا می شد . دیدن جای پای دیگران روی برف شگفتی فوق العاده ایی بود . یکی از قدمها را دنبال می کردم که ببینم تا کجا رفته . ناگهان می دیدم یکجای مسیر قدم گمشده و شروع می کردم به دنبال کردن  یک جای پای تازه . برف بازی می کردم . سُر می خوردم . صورتم کبود می شد از سردی سوزناک برف اما تا جایی که می توانستم کیف می کردم از آن همه سپیدی مطلق .بگذریم . تفریح دیگر اینکه سرم را در لگن آب فرو می بردم و تا نفس آخر اصرار به ثبت رکوردهای تازه داشتم . یوسف برادر بزرگتر من همبازی خوبی بود . خاطرم هست یک شخصیت خیالی به اسم بَکند ِ محمدی داشتم که عکسش را روی کاغذ می کشیدم و با یوسف شروع می کردیم به سوراخ کردن سر و صورتش  . خودکار را از ارتفاع کمی پرت می کردیم و هر کس چشمش را سوراخ می کرد لابد امتیاز بیشتری می گرفت. یکی دو گربه هم داشتیم که پشت بام خانه از آنها نگهداری می کردیم و مادرم حتی برای انها لباس دوخته بود علارغم اینکه هرگز با نگهداری حیوان در خانه موافقت نمی کرد اما نمی دانم چه عاملی این گربه ها را استثنا کرده بود .اما یوسف و برادر دیگرم رضا هر جور شده خروس هایشان را گوشه ایی از حیاط نگهداری می کردند و در جنگ های متداول محله ها با هم خروسشان را زیر بغل می زدند و می رفتند .
تنها خواهرم سهم بزرگی در بزرگ کردن من داشت . خودش می گوید قبل دنیا آمدن دوست نداشته مرا ببیند دلش خواهر می خواسته اما بعد اینکه مرا از بیمارستان به خانه می آورند ورق برمی گردد و یک دل نه صد دل عاشقم می شود .  آنطور که مادرم تعریف می کند خوراکی مدرسه اش را نگه می داشت تا به خانه برسد و به من بدهد . بخش زیادی از تکالیف مدرسه ی همه برادرها را هم بر عهده می گرفت .محبت بی دریغش از او یک انسان حساس و دلسوز ساخته بود . بگذریم .  برسیم بر سر قصه ی توپ و کوچه و کتاب . چه دعواها ، چه دوستی ها ، چه عقده ها و چه آرزوها که این توپ یک وجبی زیر سر نداشت اما تمام شد . قل خوردن توپ در سراشیبی زمین خاکی و کوچه های سرخ  تابستان متوقف شدند ..  یک میل ناشناس مرا از کوچه به خانه بازمی گردااند ..به آن انباری جادویی که مخزن کتاب های درسی و غیردرسی برادرهای بزرگ ترم بود.کتاب ها در انباری شکل دیگری به خود می گیرند . قدمت پیدا می کنند و بویشان عوض می شود .سرنوشتی که برای پیرترین کتابهای کتاباخانه هم نمی افتد
رفتن به آن انباری هم ماجرایی داشت.بالا رفتن از دیوار و جست زدن به تاریکی و تجربه ی یک هوای خفه.  اما چه بگویم از رازآلودگی دست بردن به تاریکی و بیرون کشیدن یک کتاب ناشناس از گونی های مملو  از اوراق و کتاب.این تجربه ایی است که می تواند از هر آدم بی استعدادی یک نویسنده درست کند.روزانگی من با تجربه ی تازه ایی گره خورده بود : خواندن . از نظامی و سعدی بگیر تا بهار هر چه دستم می رسید فهمیده و نفهمیده می خواندم و زیر سر می گذاشتم. برادر بزرگ ما مجید افشاری زودتر به قافله رسیده بود . یعنی شعر می نوشت و به فنون و زیباشناسی بدیع و بیان آگاه بود.پدر و مادرم هم گاهی عصرهای کسالت بار را به چای و مشاعره می گذراندند البته همه ی اینها هیچ کدام به معنای حاکم بودن فضای مطلق فرهنگی بر خانه نبود . ما چیزهایی دم داست داشتیم که ما را به دنیای هنر مربوط می کرد . لاجرم دغدغه های معیشتی و کاستی های رنگ به رنگ زندگی در طبقه ی وسط اجتماعی دست بردار خانه نبود