تبلیغات اینترنتیclose
مصاحبه با احسان افشاری
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



 توجه توجه برداشت از سایت محترم شعرانه   sherane  به آدرس زیر

منبع

 

احسان افشاری: در فرهنگ تبلیغاتی ما اصولا حاشیه مجال بهتری برای مطرح شدن هست تا متن.

کیوان عابدی:

احسان افشاری شاعریست با دنیایی خاص و ویژه. اصولا او انسان خاصیست.چه در شعر و چه در دنیای بیرون از شعر.گفتگوی جالب زیر را بخوانید.

 

آقای افشاری لطفا خودتان را برای مخاطبان به صورت جامع و کامل معرفی کنید.چه شد که به سرزمین شعر وارد شدید و تعریف شما از شعر و دنیای شاعری چیست؟

معرفی  چه کار دشواریه. مخصوصا برای کسی که بارها جلوی آینه خودش رو با یک غریبه اشتباه گرفته .

من بهمن شصت و پنج متولد شدم . تهران بیمارستان بابک .بچه آخر یک جمعیت هفت نفری . اصالتا همدانی هستم و تویسرکانی .رضی الدین آرتیمانی هم ولایتی ماست.فارغ التحصیل ادبیاتم و تدریس موسیقی می کنم .

از کودکی کچلی های دوران مدرسه یادم هست و آلبومی که توش تولد من از هفت سالگی آغاز شده نه پیشتر. بچه ی سر به زیری بودم . ریاضیم تعطیل رسمی بود و ماضی و مضارع دستور زبان فارسی برام غول بی شاخ و دمی بود که پای تخته بهم پوزخند می زد . چقدر من پای تخته گیج بازی در می آوردم با این اعداد .هنوزم از عددها می ترسم . از شماره کردن ساعت ها و روزها ... . علومم  خوب بود کلا با جک و جونورا ارتباط خوبی داشتم . خاک باغچه می کندم و با زالوها ور می رفتم . مجید برادر بزرگم با کاغذ سگ درست می کرد و من ساعتهای متمادی رو لبه طاقچه خونه سگ بازی می کردم . تیله بازی هم که بخش جدایی ناپذیری از زندگی بود .اولین خاطره ایی که از شعر  دارم مربوط به زمانی هست که رو پله نشسته بودم و یکی ازبرادرام که یادم نیست کدومشون بود یه کلمه بهم می گفت و من شکسته بسته از دلش یه چیز موزون و مزخرف درست می کردم اونم حال می کرد یا شایدم ما رو گیر آورده بود.پدر و مادر من ساعتها با هم مشاعره می کردند . پدرم از کانون پرورش فکری کتاب شاعرای مختلف رو میاورد خونه منم می رفتم یه گوشه واسه خودم می خوندم . احتمالا سهم بیشتر عوامل محیطی مربوط به مجید برادر بزرگم باشه . ساعتها روی زمین دراز می کشید و یه شکلک هایی رو زیر نوشته هاش می کشید که بعدها فهمیدم هجاهای کوتاه بلنده عروض بوده

 از ده سالگی می نوشتم . دست به انشا نداشتم و خیلی زور می زدم متوسط می نوشتم . اما از ده دوازده سالگی فرق کلام منظوم و غیرمنظوم رو می فهمیدم و تو یکی از همین سالها با یک عروض نیم بند شروع کردم به نوشتن شعر . یک مرتبه شمال رفتیم . امام زاده هاشم گم شدم . هفت سال داشتم بارون تندی هم می بارید و من هم تند می دویدم بلکه اثری از مادرم پیدا کنم . هنوزم تو اون خیابون می دوم .فقط خودم می تونم حس کنم چقدر اون اتفاق در شعرهای من تاثیر کرده . یک مرتبه هم در بیست و پنج سالگی امام زاده معصوم گم شدم .اما اینبار مخصوصا و با پاهای خودم .بگذریم

 

خواهشمندم در مورد مجموعه ی منتشر شده تان،یعنی مجموعه ی"کتیبه های جیبی"توضیح دهید.المان ها ی موثر و فضای موجود در اشعار این مجموعه را تبیین فرمایید و بگویید چه چیز در آن دوران،روح و ذهن شما را به سمت سرودن آن اشعار برد؟

کتیبه های جیبی سال نود وارد بازار نشر شد و با استقبال خوبی هم روبرو شد .همون سال نامزد کتاب فصل شد . فروش سه هزار نسخه از اولین کتاب حس خوشایندی برای مولف داره البته به شرط اینکه حقیقتا سه هزار جلدی در کار باشه . معضلی که گریبان بازار نشر ما را گرفته و ول کن هم نیست .

 خوشبختانه نشر هنر رسانه اردیبهشت با مدیریت جناب شفیعی بزرگوار جایی برای ابهام این موضوع باقی نگذاشت.تو پرانتز بگم

راستشو بخوایید این چیزا خیلی هم مهم نیست . وقتی یادم به روزی می افته که داشتم شصت جلد از سهم کتاب خودم رو به خونه می بردم و احساس می کردم دارم یک بار اضافی رو با خودم حمل می کنم .بگذریم

شعرهای این کتاب در فاصله سالهای 85 تا 90 تدریجا نوشته شد .و در دو فصل مجزای رباعی و کوتاه سروده ها چاپ شد . البته بنای من این بود که پشت بند ِ  هر رباعی یک طرح قرار بگیرد یعنی شصت سه رباعی و شصت و سه طرح که اتفاقا بسیاری از این رباعی ها  و طرح ها همزمان با هم شکل گرفت و یک دیالوگ درونی بین اونها بود که خب نشد و با فرمت ثابت کتاب های نشر همخوانی نداشت.شعرها محصول روزگار سیاه من بودند صبح بی تابی ها و شب بی خوابی ها  همین حالاش هم اینطورم البته . تا واژه ها یک پایکوبی حسابی تو مغزم راه نندازن جواز خواب نمیدن .اما ازاون دوران بگم خب اصولا شعر محصول سیاه بختی هاست . عقده هایی که بالاخره راه خودشونو به دنیای کلمات باز می کنن تا زندگی قابل تحمل بشه .اما همه موضوع در سیاهی ها خلاصه نمیشه.رباعی سایبونی برای درنگ های شاعرانه من هم بود.برای سرچرخوندن  چشم مالوندن و یک جور دیگه دیدن .  

چون می نگرم به کار عالم بهتر ،

هر مسئله چند وجه دارد در بر ؛

از منظر شعر ... آه ، بیچاره درخت

از منظر جبر ... آه ، بیچاره تبر

         

در دوران ما،شکاف و چالشی میان شعرای آزاد سرا و کلاسیک سرا (و نه اشعار آزاد و کلاسیک)ایجاد شده است.به نظر شما دلیل این موضوع چیست وچگونه میتوان به برخی از اختلافات در این زمینه پایان داد؟

این شکاف نیست یک جور عدم تفاهمه بیشتر . شاید عدم تفاهم کلمه دقیقی برای توصیف وضع موجود نباشه ...البته این قضیه هزارجور علت می تونه داشته باشه که خیلی هاشو همون ها که وسط دعوا هستند هم نمی دونن.اما یک چیز بدیهی است اینکه اینا گرد و خاک های زمین خاکیه ... یک جور بچه بازی تو لباس فرهیختگی که مقاومت سختی هم در برابر افشا شدن از خودش نشون میده .ادعاها مشخصه چیه . من این وضعیت رو ناشی از یک نوع نابالغی می بینم . اصولا در نفی هر چیزی  در صدی از نابالغی هم وجود داره به اعتقاد من ... اینا حرف و حدیثای خاله زنکی ادبیاته که عجالتا راهی برای دوا درمونش نیست .اما یک اشکال آزادسراها به کلاسیک نویس ها رو وارد می بینم و اون ناظر به بعضی از کارهای بعضی دوستان هست که در غزل یا قالب های دیگه همچنان با زبان و ذهنیت چند قرن پیش کار می کنند و دست بردار دستورزبان سعدی و حافظ نیستند . خودم هم گاه گداری گرفتار بودم اما معتقدم اون چیزی که میشه از بزرگان کلاسیک آموخت تکنیک های ظریفی است که به اشکال متحول شده می تونن همچنان در زبان امروز ما مورد کاربرد باشند . من ترجیح میدم الهام گرفته از سهل ممتنع سعدی باشم تا زبان و ذهنیت او .یک نکته هم اضافه کنم اینکه شاعری که محدود به یک قالب هست شاعر کاملی نیست . باید در همه قالب ها نوشت . طبع آزمایی منظورم نیست . باید بطور جدی در همه قالب ها به واژه ها فرصت تنفس داد . بنابراین با تقسیم بندی آزادسرا و کلاسیک نویس هم موافق نیستم .

 

به نظر شما در ادبیات ما "مافیا"وجود دارد؟لطفا توضیح دهید.

خود این پرسش هم کم مافیایی نیست .(خنده). مافیا یه خورده کلمه گنده اییه واسه این موضوع . با باند بازی موافق ترم . از هر چیزی میشه ابزاری برای قدرت ساخت حتی از شعر . . شعر برای این گروه ها ابزاری برای اعمال قدرته .راهی برای اینکه اکسیژن بیشتری از فضا رو به خودشون اختصاص بدند . فرصتی برای اینکه یک پرچم ساختگی رو یک قله ساختگی علم کنند . دوربین رو اگه سرجاش بگذاریم و خودمون بریم عقب تر می بینیم همه ادوار ادبی از این جور باندبازی ها داشته اما خب سراغ اینها رو تو پاورقی تذکره ها هم نمیشه گرفت چه برسه به حافظه تاریخی ادبیات .دوستان خیلی موضوع رو جدی گرفتند ؛باند بازها رو میگم . یه موضوعم باید اضافه کنم . اینکه متاسفانه در فرهنگ تبلیغاتی ما اصولا  حاشیه مجال بهتری برای مطرح شدن هست  تا متن . .باید اعتراف کرد شعر، گمشده شعر امروز ماست  .      

   

آقای افشاری.لطفا نظرتان را در مورد ارتباط شعر کلاسیک و موسیقی روان وجاری در جامعه مان بفرمایید.به نظر شما این ارتباط نسبت به گذشته تقویت شده؟یا اینکه غبار کمرنگی و کم ارتباطی روی این موضوع نشسته است؟

این موسیقی روان و جاری رو اگر درست گرفته باشم باید بگم اوزان عروضی یک گره خوردگی عمیق و غیرقابل گسست با ضمیر جامعه ما داره . عامه مردم هنوز چیزی تحت عنوان شعر سپید رو به رسمیت نمی شناسند چون به شکلی ناخودآگاه موسیقی رو ذاتی شعر می دونند .

 

لطفا در مورد مجموعه ی جدیدتان"روزی که دختر کوبلن مرد"توضیح دهید.از دنیا و خط مشی و حال و هوایش برایمان بگویید.

روزی که دختر کوبلن مرد عنوان یک اثر سه گانه است . به تریب : 1 - روزی که 2 - دختر کوبلن و 3 - مُرد . که ایده کلیش سابقه قدیمی داشت اما پاییز سال گذشته نوشته و تنظیم و دکلمه شد . روزی که توسط محمد سوری آهنگسازی و تنظیم شد و دو بخش بعدی رو رهام رحیمی آهنگسازی و تنظیم کرد .

حقیقت مطلب اینکه بعضی ازسطرهای این سه گانه رو مدتها پیش نوشته بودم اما روایت خودم رو پیدا نکرده بودم . البته باید گفت در این شعر روایت سرراستی وجود نداره و اصولا در روایانه ترین شعرهای من باز هم روایت خطی و محتومی در کار نیست . دوست ندارم مخاطبم رو با قصه طرف کنم . با یک ای بی سی دی از پیش تعریف شده . دوست دارم الفبای خودم رو بهش معرفی کنم و اون جمله های خودش رو درست کنه . من فقط معرفی کننده یک فضای شعری هستم که دوست دارم بیش از اینکه لذت بخش باشه تاثیر گذار باشه.این سه گانه تا حد زیادی هم متاثر از یک تجربه شخصی بود . یک نکته هم راجع به دکلمه باید عرض کنم .من کار دکلمه رو از سال هشتاد و پنج شروع کردم . دکلمه های خانگی با موزیک هایی که به عنوان زیرصدا استفاده می کردم اما نشر نمی دادم . فکر می کنم در صد مهمی از انرژی پشت کلمات از طریق صدا انتقال پیدا می کنند

و در زمانه ما که مولف و مخاطب بخاطر گیر و گرفتاری های نشر گاهی از هم یک سال بلکه چند سال دور می افتند یکی از بهترین گزینه ها برای حفظ ارتباط همین دکلمه هست که البته برای اینکار پیش شرط هایی هم هست که از توضیحش صرف نظر می کنم .

کتاب " روزی که دختر کوبلن مرد "توسط انتشارات محترم نصیرا شهریور ماه امسال منتشر خواهد شد  که علاوه بر سه گانه در بردارنده سی و چند غزل از سالهای هشتاد و چهار تا نود و یک من هست 

 

متشکر و سپاس گزارم.حال از شما میخواهم نظرتان را راجع به واژگان زیر طی یک الی دو خط برای مخاطبان بازگو کنید.

 

پول

فیل آهنی سرچهارراه که همیشه ثابت بود و فقط با پولی که توش مینداختی تکون می خورد و می شد سوارش بشی .

نوستالژی

کلمه اول ِ  آخرین مثنویی که نوشتم

مهدی اخوان ثالث

شعر رو به جایی برد که هیچ کس دل و دماغ تقلیدشو پیدا نکرد .شعرش بوی سقف نمناکی رو میده که هر لحظه بهش بیم فروریختن میره .کلا از چیزای نزدیک حرف می زنه اما خودش جای دوری وایساده . 

فریدون مشیری

بسیار مورد احترام اما بیش ازحد  پاستوریزه است شعرش .از جهان مخملی حرف می زنه که نمی شناسمش .

غزل پیشرو

با احترام به همه پیشروهای ادبیات هر صفتی که جلوی نام غزل قرار میگیره برای من مشکوک و مبهمه

انقلاب مشروطه

انقلاب مشروطه ... یاد یکی از سطرهای خاطرات تقی زاده می افتم ، یاد مجلسی که توش  صندلی نیست و همه رو زمین نشستند و دارند قوانین رو بر اساس نیازهای مردم تعریف می کنند نه مصلحت حکومت . 

شیراز

هرگز شیراز نرفتم اما ازش خاطره دارم.

اعدام

چند شب پیش خوابش رو دیدم . همیشه عکس لحظات آخر اعدامی ها رو رصد می کنم .یک میل ناشناخته به درک وضعیت روانی اونها در لحظه اعدام  دارم.لحظه کشتن هیچ موجودی نمی تونه لحظه قابل تاییدی باشه 

ازدواج

بهش فکر نمی کنم اونم همینطور .

قبر

چیزی از آسمان نمی خواهم

تو اگر لکه ابر من باشی

زندگی را به گور می بخشم

تو اگر سنگ قبر من باشی

 

بسیار ممنونم از وقتی که برای این مصاحبه گذاشتید.به امید موفقیت روز افزون شما...

من هم بسیار ممنونم بابت این گفتگو . آرزوهای خوب خوب برای همه .

 
توجه توجه برداشت از سایت محترم شعرانه     sherane به آدرس زیر

منبع