تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( احسان افشاری )
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دکلمه مرُد : اثری زیبا از :: احسان افشاری

 

« مُرد »


بالا بلند صفحه ي طولاني
اسفند کوچه هاي چراغاني

اي ابر آسمان جول باراني
آهوي در گريز خياباني

 بانوي صبح سربه گريباني
انگشت توست بر خط پيشاني

من زنده ا م که فاتحه مي خواني

باز آمدي به طعنه و طنازي
حمام خون براه بيندازي

آيينه اي و گرد نمي فهمي
حالت خوش است درد نمي فهمي

دوزخ بهشت خواهر عزرائيل
خورشيد تپه هاي چغا زنبيل

از جوي  کوچه اي نپريدم من
تو پابرهنه  مي گذري از نيل

کيشم به چشمهاي تو کافر کيش
ماتم به چشمهاي تو با ماتم

صد بشت من حواله خنجر شد
قلب تو بود خانه امواتم

سر مي بري در اخر مهماني
تا باز هم مناره بجنباني

 در اين خراب خانه که بقرنج است
ميلم به مار بيشتر از گنج است

غولي که از چراغ در آوردم
مرگ آرزوي سينه ستبري شد

رفتم کمي قدم بزنم با خود
دمپايي ام به ياد تو ابري شد

با چکمه روي برف نمي رقصي
چون برف روي بام نمي آيي

گلهاي سرخ دست تو مي بينم
با تيغ انتقام نمي آيي

 از مرده اعتراف نمي گيري
هذيان روزهاي غم انگيزم

آتش بکش تمام خيابان را
من پشت پايت آب نمي ريزم

اي خانه ات خزانه دلتنگي
اي کوچه ات روايت ولگردي

از من بگير هرچه نبخشيدي
با خود ببر هر آنچه نياوردي

ديگر لباس سرمه اييت بانو
از روي بند رخت نمي افتد

پاييز ناگوارتري دارد
برگي که از درخت نمي افتد

آن کس که اهل ناز و ادا باشد
اينگونه بي درنگ نمي آيد

هرگز کسي بخاطر بوسيدن
با قبضه تفنگ نمي آيد

معمار کار کشته ي ويراني
باسنگ ريزه کاخ بنا کردي

شربت شفاي مرگ هواست  نيست
 با بوسه قتل عام بپا کردي

تابوت شکن نبودي و در تابوت
با مرگ ،تف به ذات زنا کردي

ديگر حماقت است که ميپرسم
 دست مرا چگونه رها کردي

من بادبان کشتی غرقابم
بر روي اب حال خوشي دارم

مادر مرا به حال خودم بگذار
در منجلاب حال خوشي دارم

نوحي که در قمار تو مي بازد
کشتي براي خويش نمي سازد

آري تو مرده اي و هوا خوب است
ديگر به سقف خيره نمي مانم

در خانه با کتاب سرم گرم است
دستي نمي کشد به خيابانم

آري تو مرده اي و هوا خوب است
مهتاب روي پنجره مي پاشد

من زنده ام هنوز نفس دارم
شايد که حس مرگ همين باشد

من کاسه کاسه زهر شدم بي تو
يک لا قباي شهر شد م بي تو

پايان مرگ و مير غم انگيز است
کفتار بعد شير غم انگيز است


 احسان افشاري

 
 زيگورات چغازنبيل
چغازنبيل يكي از زيباترين آثار باستاني ايران است. اين زيگورات پرستشگاهي است كه ايلاميها براي خدايان خود ساخته بودند.اين بناي مربعي صدوپنج متر طول و عرض و 52 متر ارتفاع داشته است. اونتاش ناپيريشا شاه ايلام در قرن سيزده پيش از ميلاد آنرا ساخته است. بنا از آجر ساخته شده است و بر روي آجرهاي آن نوشته هاي زيادي به خط ايلامي ديده ميشود كه بر روي آنها مطالبي تقريبا يكسان نوشته شده است.زيگورات چغازنبيل پنج طبقه بوده و در طبقه بالا معبد اينشوشيناك قرار داشته است.او خداي ايلامي است كه حافظ شوش پايتخت ايلاميان بوده است.مردم شوش باستان عقيده داشتند اين خدا از اين مكان به آسمان ميرود و سپس به زمين باز ميگردد. در تمام طول بنا آبراههايي ديده ميشود ،شايد دليل آنها حفاظت از بنا در مقابل بارانهاي سيل آساي محل است. دورتادور بنا سنگفرش است و در بعضي از سنگفرشها آثار جاي پاي بچه ديده ميشود. دليل آن تا كنون نا معلوم است. در شمال غربي بنا پناهگاههاي كوچكي ديده ميشوند كه مربوط به خداي ايلامي ايشنيكراب است. .درون محوطه يك ساعت خورشيدي بزرگ نيز ديده ميشود

 

 

دیدن و شنیدن این دکلمه زیبا در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : دکلمه : ( مُرد ) احسان افشاری, | بازديد : 959

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 اثری یگانه از :: احسان افشاری


دکلمه:دختر کوبلن

 

برف آمد که جاي پاي تو را
بر زمين عمق بيشتر بدهد

برف آمد که با زبان سپيد
جغد را از درخت پر بدهد

از همين قاب مستطيلي شکل
ديده ام ايستگاه آخر را

شيشه ها را بخار مي گيرد
تا نبينم نگاه آخر را

چيزي از آسمان نمي خواهم
تو اگر لکه ابر من باشي

زندگي را به گور مي بخشم
تو اگر سنگ قبر من باشي ...

باز کردم دهان پنجره را
با زمين و زمانه بيگانه

کوبلن را به ياد آوردم:
دختر بور دست بر چانه

با قدمهاي نابهنگامت
از جهان ضرب شصت مي گيري

شال بر گردنت که مي پيچي
چمدان را که دست مي گيري

تا زمستان کلاه را برداشت
دست پاييز را رها کردي

نا بهنگام رفتنت سخت است
سخت تر اين که بر نمي گردي

گيس گلخانه پريشان است
مژه انبوه نيزه داران است

دست چاقوي ناف زنجان است
قلب حمام فين کاشان است

خانه تابوت ابرها مسکوت
بي تو من شکل ديگري دارم

مثل نتهايي امير کبير
سر در خون شناوري دارم

تن مه الود مثل بينالود
آتش آتستين الوندي

چکمه ات را چه خوب مي پوشي
دکمه ات را چه خوب مي بندي

صندلي هاي باغ فرسودند
تيرهاي چراغ ويران شد

و نسيمي که لاي موهايت
 انقدر ماند تا که طوفان شد

مي تواني دوباره گيسو را  
دور دنياي من کمند کني
 
در توقنديل بست رويايم
واي اگر شعله را بلند کني

زندگي يک قمار باخته بود
مرگ يک حس ناشناخته بود

تا بيايم فکر کوچ کنيم
اسب ابلق شبانه تاخته بود

کار فهماندن وپذيرفتن
 کار شمشير هاي آخته بود
 
راستي روز گم شدن در باد
کاري از دست دست ساخته بود

گاهي آدم چفدر ترديد است
گفتگو هاي رد و تاييد است

با کمي خنده گفت خواهم رفت
عشق کارش هميشه تهديد است

را ه می گفت رفته ایی آری
چاي پاي تو مهر تاييد است

چرک برداشت پاي ماندن من
چاره کار غسل تبعيد است

سيب ها در هراس تقسيم اند
دست  ها دست هاي تقديم مند

چشمهايت هنوز ويرانگر
شانه هايم هنوز تسليم مند

روزهايي که با تو داشته ام
خواب هايي بدون اقليم مند

آی هجری ترين شمشي ها
روزهايم کجاي تقويم مند

 

 

 احسان افشاري

 

دکلمه دختر کوبلن

 

دیدن و شنیدن این دکلمه زیبا در ادامه مطلب

 

برچسب ها : ,

موضوع : دکلمه : دختر کوبلن, | بازديد : 2004

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


اثری ماندگار از : احسان افشاری

 

« روزيکه »

 


در خود کشاندي آسمان را بادبان را
حتي ندادي فرصت رنگين کمان را

مي خواستي از خون من دستي بشويي
در برکه رقصاندي تمام ماهيان را

روزي که با هم چاي نوشيديم با هم
من ديده بودم جام هاي شوکران را

روزي که در بن بست چتر ت را گشودي
من خوانده بودم انتهاي داستان را

روزي که گفتي هيچ کس مانند من نيست
حس کرده بودم سايه هاي ديگران را

روزي که بر من يادگاري مي نوشتي
من مي شنيدم ضربه هاي توامان را . . .

**

بر سر دو تا چتر اناري مي گرفتيم
در باغ ناپيدا قناري مي گرفتيم

از شير سنگي ها سواري مي گرفتيم
نگام دوري بي قراري مي گرفتيم

من شعله کبريت را حس کرده بودم
آن شب که عکس يادگاري مي گرفتيم ...


**

اي خانه ات آباد ويرانم نخواهي
آه اي پري صورت پريشانم نخواهي

اشکال نا مفهوم فنجانم نخواهي
من اتشم  سر در گريبانم نخواهي

آدم شدم تا دستهايت را  ببوسم
آدم شدم گرگ بيابانم نخواهي

**

خود را ميان جنگ پيدا کرده بودم
با قلب تو آهنگ پيدا کرده بودم

آيينه را در سنگ پيدا کرده بودم
درياي آبي رنگ پيدا کرده بودم

در ياي مرواريد خالص بودي اما
در ساحلت خرچنگ پيدا کرده بودم

**

بانو نبودي سر کشيدم شوکران را
پشت قدم هايت شکستم استکان را

 گرگ بياباني شدم در کوچه هايت
 دندان گرفتم بغض هاي ناگهان را

قلبم مزار تير هاي ناگوار است
من مي شناسم يک زن ابرو کمان را

**

من مي شناسم ميهماني را که با عشق
در شام اخر کشت مرد ميزبان را

سر هاي بي جرم و جنايت بي شمار است
 انجا که اوبرشانه ريزد گيسوان را

از دشت هاي سبز گفتي راست گفتي
من مي شناسم قله آتشفشان را

**
آتشفشان هاي يخي را دوست دارم
من حوريان دوزخي را دوست دارم

وقتي که در سرماي زير ضفر باشم
برگردنت شال نخي را دوست دارم

دردا که دست ديگري در کار ديدم
شال نخي را هم طناب دار ديدم


**

در پيش رويت خنده هاي گوش کر کن
پشت سرت يک بغض آدم خوارديدم

پشت سرت از دست مي دادم زمان را
پشت سرت مردار ديدم کهکشان را

با دست تو درياي طوفان ساختم من
بادست خود پايين کشيدم بادبان را


**

درد است وقتي ماه را  در دست داري
در زير پا گم کرده باشي نردبان را

ميخواهد از خورشيد چشمت را بپوشد
آن کس که مي بخشد بدستت سايبان را

باران شدي بند آمدي فرصت ندادي
در زير چترت ديده باشم آسمان را

 

« احسان افشاري »

 

دیدن و شنیدن این دکلمه زیبا با ویدیوی از طبیعت زیبا در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : دکلمه:روزیکه،احسان افشاری, | بازديد : 28

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

پلک بستی که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد
 
چشم کنعان نگران است خدایا مگذار
بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد
 
ترسم این نیست که او با لب خندان برود
ترسم این است که او روز مبادا برسد
 
عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است
عشق فرمود‌: نباید به مساوا برسد‌!
 
گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر...
درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

 

 

احسان افشاری

http://www.chouk.ir/anjoman-shear/shear-classic/4502-2013-08-05-05-40-48.html

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 668

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 دکلمه اتوبوسی که نیامد

*

مثنوی اتوبوسی که نیامد


آسمان تار زمین تور خیابان تیر است
آه این کوچه قدمگاه کدامین شیر است
 
من کجا با که قراری ابدی داشته‌ام
در تابوت تو را پنجره انگاشته‌ام
 
کی کلاه از سرم افتاد‌، زمستان آمد
کی دو تا ابر بهم خورد که باران آمد
 
من کجا دست به یال تو زدم سنگ شدم
کی قلم دست تو افتاد که من رنگ شدم
 
چتر با یاد تو ساییدم و باران آمد
با تو از بادنما گفتم و طوفان آمد
 
آمدی نعش غزل باخته را جان بدهی
جنگل سوخته را وعده باران بدهی
 
هر کجا راه زدم صورت او را دیدم
در خودم چاه زدم صورت او را دیدم
 
نم شدی رود شدی آتش نمرود شدی
آنور قوس رصد خانه من دود شدی
 
ایستادی خفه شد نای بیابانی من
راه رفتی عرق افتاد به پیشانی من
 
خوشه انگوری و انگور نمی‌دانی چیست
مو برآشفتی و منصور نمی‌دانی چیست

تو عسل می‌خوری و زندگی‌ات شیرین است
مرگ در لانه زنبور نمی‌دانی چیست
 
دختر ابروی کمان‌دار کمین کرده من
سرجدا کردی و ساتور نمی‌دانی چیست

دختری کفش طلا گم شده در پیرهنم
داستان‌های شما گم شده در پیرهنم
 
تا که شیر از شب نخجیر به من برگردد
چند آهوی رها گم شده در پیرهنم
 
یاوه می‌گویم و شاید که حقیقت دارد
چند وقتی است خدا گم شده در پیرهنم
 
من که در جنگل او طوطی سرگردانم
نسبم را به کدام آینه برگردانم
 
متولد شده در شعر جنینی که تویی
نابکارم چه بکارم به زمینی که تویی
 
برفی و کوه برای تو نشیمنگاه است
آه اگر آب شود قله نشینی که تویی
 
سر عقل آمده‌ام پا بگذارم بانو
سر زانوی خودم سر بگذارم بانو
 
من که باشم که از آغوش تو سودی ببرم
من همین بس که از آتشکده دودی ببرم
 
آی سرکرده در پرده ی تنبور به دست
چار مضراب بزن یکسره بر هر چه که هست
 
پل نبستم که به آغوش تو سربسپارم
پل شکستم که به رود تو قدم بگذارم
 
رود دریا شد و دریا به خیابان پیچید
اتوبوسی که نیامد سر میدان پیچید
 
زورق ساحلی‌ام‌، اسکله ی تزئینی
دست بیرون زده از موج مرا می بینی
 
حدس پر حادثه‌ام‌، منظره تودرتو
آه اگر باز شود در تو نباشی آن سو
 
در ولی صخره سنگ است که ویران نشود
آن که بی من چمدان بست پشیمان نشود
 
کفش تردید به پا کردم و راه افتادم
شادم از اینکه به این روز سیاه افتادم
 
بعد هر نامه زدی زیر الفبای خودت
کفش پا کردم و ... رفتی پی دنیای خودت
 
ساده از ماهی راهی شده‌ات می‌گذری‌؟
تور انداخته ایی آبی دریا ببری ؟
 
تا که بر دار نجنبم گره محکم زده‌ایی
با همان دست که فنجان مرا هم زده‌ایی
 
فاش می گویم و از گفته خود غمگینم
چای می نوشم و در چای تو را می‌بینم
 
مثل ماهی که به مرداب بیافتد گیجم
مثل قلاب که در آب بیافتد گیجم
 
تا که شطرج تویی مات منم کیش منم
کافه کندوی عسل نوش تویی نیش منم
 
گرگ و میش است هوا گرگ منم میش تویی
ظهر غمباره‌ی طوفانی در پیش تویی
 
مثل ماهی که به مرداب بیافتد گیجم
مثل یک بچه که از تاب بیافتد گیجم
 
زن رسواگر سودازده برگرد به قبل
قبل از آنی که بیایند و بکوبند به طبل
 
خاک اگر پنجه به آرامش رودم بزند
یا که آتش به سراپای وجودم بزند
 
باد اگر بر سر گیسوی تو بدخواب شود
آب اگر دور خودش پیچید و گرداب شود
 
من بعید است به نزدیک شدن فکر کنم
استوایی‌تر از آنی که یخت آب شود

عاقبت عشق به یک خاطره می‌پیوندد
کفش می‌ساید و می‌خندد و در می‌بندد
 
خانه تابوتم و مبهوت نخواهی آمد
سبدم پر شده از توت نخواهی آمد
 
می‌رسی نامه بر باد ولی بعد از مرگ
من تو را می‌برم از یاد ولی بعد از مرگ

 

احسان افشاری


http://www.chouk.ir/anjoman-shear/shear-classic/4502-2013-08-05-05-40-48.html

 

دیدن . شنیدن  دکلمه  اتوبوسی که نیامد در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : دکلمه : اتوبوسی که نیامد, | بازديد : 1574

صفحه قبل 1 ... 6 7 8 9 صفحه بعد