تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( احسان افشاری )
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


من ريزه کاريهاي بارانم
در سرنوشتي خيس مي مانم

از آستينم نفت مي ريزد
کبريت روشن کن بسوزانم

ديگر درونم يخ نمي بندي
بهمن ترين ماه زمستانم

رفتي که من يخچال قطبي را
در آتش دوزخ برقصانم ؟

رفتي که جاي شال در سرما
چشم از گناهانت بپوشانم ؟

اي چشمهاي قهوه قاجاري
بيرون بزن از قعر فنجانم

از کوچه هاي چرک مي آيم
در باز کن سر درگريبانم

درباز کن شايد که بشناسي
نت هاي دو لا چنگ هذيانم

يک بي کجا در مانده از هر جا ،
سيلي خور ژن هاي خودکامه ،
صندوق پُست پَست ِ بي نامه ،
يک واقعا در جهل علامه ،

يک واقعنتر شکل بي شکلي ،
دندانه هاي سين احسانم

دندانه ام در قفل جامانده
هر جور مي خواهي بچرخانم . . .

 

 

 احسان افشاري

برچسب ها : ,

موضوع : پنچره دوم, | بازديد : 435

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

معترض يعني خيابوني که
جاي عابر توي اون سربازه

روسرويتو رو سرم مي گيرم
واسه من دنيا اتاق گازه

نمي تونم که بمونم پيشت
بايد اين مسئله رو ساده کنم

تو موهاتو جلو آيينه بباف
من ميرم خشابو آماده کنم

جنگ دنياي منو دزديده
جنگ معشوقه مو تنها کرده

جنگ روزي که به دنيا اومدم
حکم تير منو امضا کرده

جنگ معشوقمو تنها کرده
بيشتر شبا اونم بيداره

مدتي ميشه به جاي بالش
راديو زير سرش مي زاره

 


 احسان افشاري

 

برچسب ها : ,

موضوع : پنچره دوم, | بازديد : 319

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


باران تمام شد ، پل رنگين کمان شکست
ديگر دري گشوده نشد بعد از آن شکست

صدها ستاره يافتم از بام او ولي
وقت فرود آمدنم نردبان شکست

آن شب قرار آخرمان را گذاشتيم
از صندلي بلند شد و استکان شکست

پر زد دقيقه هاي سرانجام بين ما
ساعت به خواب رفت و زمان در زمان شکست

هرگز گمان مبر که دلم را شکسته ايي
با هر قدم که دور شدي استخوان شکست

ميل شکار و حسرت ديدار داشتم
تا تير را به گوش رساندم کمان شکست

اين بود ماجراي غريبي که داشتيم
اول : دو قلب ، بعد : سفر ، ناگهان : شکست !

 

 

 احسان افشاري

برچسب ها : ,

موضوع : پنچره دوم, | بازديد : 1856

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

روزگاري قهر بودي روزگاري آشتي
ماجراي عشق ما را ساده مي انگاشتي

وقت برگشتن اگر راحت نمي بخشيدمت
اين قَدَر ها هم مرا احمق نمي پنداشتي

من زمين کوچکي بودم که از ترس کلاغ
جاي گندم دورتادورم مترسک کاشتي

گفته بودم ساعت دوري عذابم مي دهد
مشتي از شن هاي ساحل با خودت برداشتي !

نامه دادي : جان من هستي و فهميدم چرا
از به لب آوردنم احساس خوبي داشتي !

تا که خود را نردبان سازم براي ديدنت
استخوان هاي مرا پهلوي هم انباشتي

ماه پنهان شد ... نمايان شد... پلنگي نعره زد :
داشتم از ياد مي بردم تو را ، نگذاشتي

 

 احسان افشاري

 

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 313

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

خورشيد به دريا زد و برخاست بخارم
تا ابر شوم بر سر چتر تو ببارم

تو ميوه درباري يک شاخه دوري
من ميوه افتاده به چرخ تره بارم

ته دست نشستي ، پي آزار که هستي ؟
اي آس دل گمشده بر ميزقمارم !

رفتي که نيايي و نيامد خبر از تو
يک روز مي آيد که مي آيي به مزارم

تا چشم رفيقان به نگاه تو نيافتد
بر شيشه تصوير تو خوابيده غبارم ...

اي شاخه گل روز ملاقات نديدي
بعد از تو چه آمد سر پاييز و بهارم

صدبار قلم تيز شد و خاطره نگذاشت
يک جمله شکايت به نگارم ، بنگارم

دامان تو چين دارد و ديوار ، بلند است
دستم برسد يا نرسد شکرگزارم

 

 احسان افشاري

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 378

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


...من به سايه ي خودم معترضم
که رو ديوار شما افتاده

آخرين جمله يک سربازم
توي يک نامه نفرستاده

من به قانون خودم معترضم
تو چرا منتظر من باشي ؟

وسط خاطره تنها بگذار
من و با دودکش نقاشي

تو لباس آبي يَتو پوشيدي ،
ايستادي وسط کوچه خيس ،

دم آخر به تو لبخند زدم ،
جزئيات ديگه ايي يادم نيست ...

 



 احسان افشاري

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 353

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

باد اگر همراه يا همدست با تندر نبود
دست ما هم بادبادک هاي بي مادر نبود

خواهرم چتري خريد و بر لب ايوان نشست
لکه ابري پشت بام خانه حاجر نبود

مو به مو گيسوي پنهان کار داري نازنين
روسري بر شانه مي انداختي بهتر نبود ؟

خواستم تا نامه بنويسم ، نگاهم خيس شد
آمدم تمري بچسبانم ، زبانم تر نبود

عشق اگر در کار دل بستن کمي انصاف داشت
من به او مومن نبودم او به من کافر نبود

عمري از پرواز گفتم عاقبت فهميده ام ،
آسمان جز ميله هاي آبي دفتر نبود

بعد روز کشتنم خوشبخت تر مي بينمت ...
شکر مي گويم گناهان تو بي کيفر نبود !

 

 

" احسان افشاري "

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 679

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 مکاشفه

 

از شمس مي نويسي و با ماه مي پري
در مشت سيب سرخي و بر پشت خنجري

موي طلايي تو کجا روي من کجا ،
هندوي سبزه را چه به بازار زرگري ؟

من در کدام پرده فراخوانده مي شوم
خود پرده مي کشاني و خود پرده مي دري

تا راه مي زنم که ببينم ، مخالفي
تا آه مي کشم که بگويم ، مکدري

تو ، لذت مکاشفه در باغ هاي مست
من قفل زنگ خورده جا مانده بر دري

هم در غزل غزال تو را جُست رودکي
هم در قصيده قصد تو را داشت انوري

کابوس رد پاي تو را خواب ديده ام
از هرچه بگذريم ... مبادا که بگذري !

 

" احسان افشاري "

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 968

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

پلک بستي که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد

چشم کنعان نگران است خدايا مگذار
بوي پيراهن يوسف به زليخا برسد

ترسم اين نيست که او با لب خندان برود
ترسم اين است که او روز مبادا برسد

عقل مي گفت که سهم من و تو دلتنگي است
عشق فرمود : نبايد به مساوا برسد !

گفته بودم که تو را دوست ندارم ديگر...
درد آنجا که عميق است به حاشا برسد

 

« احسان افشاري »

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 405

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

سربازهاي بي زره يعني تراژدي
شهري که شد محاصره يعني تراژدي

در چشمهاي ماهي خوشبخت روز عيد
امواج روي کرکره يعني تراژدي

آن کرم با تصور پروانه پيله کرد ...
نخ هاي دور قرقره يعني تراژدي

وقتي که توي باغچه يک شمع روشن است
باران پشت پنجره يعني تراژدي

من از کدام حادثه سوي تو آمدم ؟!؟
ذهن بدون خاطره يعني تراژدي

 

 

« احسان افشاري »

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 441