تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( احسان افشاری )
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 
به جز خطوط خیال و خطا نمی بینی 

 **


گذشت از من و رو کرد دیگری ها
چگونه هضم کنم نابرابری ها را

همین که موی طلای تو در هوا پیچید
شکست رونق بازار زرگری ها را

طلای مویت اگر شیوه را عوض نکند
به باد می دهد انبار روسری ها را

صفوف درهم تیغ است یا که مژگان است
سپاه جمع کنم یا که دلبری ها را

به یک نگاه از آیینه سنگ می سازی
کجا بلد شده ایی کیمیاگری ها را

به جز خطوط خیال و خطا نمی بینی
اگر که باز کنی مشت مشتری ها را

گذشتم از همه ی آن چه داشتم ، او هم
گذشت از من و رو کرد دیگری ها را

 


احسان افشاری

 

برچسب ها : ,

موضوع : پنچره دوم, | بازديد : 410

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

خروس جنگی

 

 

من اگر پشت خنده می گریم
من اگر رو به گریه می خندم
به خدا تا زمان آمدنت
در تابوت را نمی بندم

آسمان برف می زند با من
برفهایش چقدر غمگین است :
متولد شدن بزرگ شدن
زیر بهمن چقدر سنگین است

صورتم را به باد بخشیدم
ساعتم را به مادرم دادم
رفته بودم ستاره صید کنم
نردبان لیز خورد افتادم

هیچ کس هیچ چیز یادش نیست
شهر من شهر خاک بادک هاست
خاک داغ زمین مادریم
سرخ مثل دماغ دلقک هاست

کاغذ روزنامه ها چرب است
بچه ها با پراشکی شادند
خبر روزنامه ها داغ است
بچه ها زیر تانک افتادند

هیچ کس هیچ چیز یادش نیست
اینکه از کی کجا بزرگ شدیم
ما که دلسوز بره ها بودیم
خودمان رفته رفته گرگ شدیم

از زبان خدای کودکی ام
به خودم نامه پست می کردم
با مدرس که ده تومانی بود
جوجه تیغی درست می کردم

زیر طاقی نگاه می کردم
لحظه ها بی درنگ می رفتند
بچه ها با خروس زیر بغل
به تماشای جنگ می رفتند

شاید اینبار ماشه را بکشد
از سکوت کلاش می ترسم
اصلا از آن زمان که بابا مرد
از تفنگ آب پاش می ترسم

سنگ زیرین آسیاب منم
سنگ گاهی صبور می خواهد
فکر کن عنترم که لوطیم مرد
مرده هم مردشور می خواهد

نم نم این شعر اشک خواهد ریخت
کم کم این شعر نعره خواهد شد
سنگ در کوه ، کوه خواهد بود
سنگ در دره ، دره خواهد شد

توپ افتاد در بهارستان
توپ اما برای بازی نیست
خط انسان و خط آزادی
هیچگاه این دو خط موازی نیست

باقر بی نوای تبریزی
مشت خالی شکست خواهی خورد
جد مشروطه خواه برنو به دست
پشت خالی شکست خواهی خورد

مثل هر میرزای کوچک خان
جنگلم یک اتاق سیمانی است
زیر بهمن بمان نیا بیرون
زندگی « باغ وحش انسانی » است

از دو تا حفره خیره است به من
پلک های عروسکم باز است
تیله ایی روی خاک افتاده
تیله ایی زیر پای سرباز است

سر به سر هر چه خواب می بینم
خواب یک جفت تیله رنگی است
با دو تا چشم می شود فهمید
زندگی از قرار دلتنگی است

نعش و نوش جهان به کام شما
ما سزاوار تیغ و رگ باشیم
تا شما پاچه در دهان دارید
ما غلط می کنیم سگ باشیم

آدم پشت شعرهایم را
لب یک پرتگاه هل دادم
در هوا قبض روح شد اما
قبل او من به خاک افتادم

طول و عرض طویله را دیدم
یادم افتاد اینکه حیوانم
اینکه هر کس صدا کند : ابله !
مثل یک گاو سربچرخانم

ماجرا بی تو سخت می گذرد
داستان با تو ساده می گردد
از همان ابتدا همین بوده
نر به دنبال ماده می گردد

من به یک سایه فکر می کردم
تو فقط سیب سرخ میچیدی
تو سوار درشکه ها بودی
من سگ فرش را نمی دیدی

من الفبای ناخوشی دارم
نامه ام را نخوانده پرپر کن
هیچ کس بی قرار باران نیست
با بذاق دهان گلوتر کن

من ندیدم تو را ولی خواندم
مثل انگشت روی خط بریل
خط چشم تو ریل رویا بود
مژه هایت خطوط بین دو ریل

تا مرا بیشتر بپیچانی
مو در آینه شانه می کردی
دست بر دستگیره می بردی ،
خانه را سردخانه می کردی

عشق وقتی عصای معجزه شد
بین دریای ما کویر کشید
مژه هایت به هم فرو رفتند
استخوانم دوباره تیر کشید

آدمیزاد هست و احساسش
چه کند سر به سرسپرده توست
با عصا می رود به گهواره
خردسالی که سالخورده توست

دهه شصت بود و زیر لحاف
نامه عاشقانه تا کردن
عشق یک چیز واقعا بد بود
مثل شلوار جین به پا کردن

کوچه های چروک پاییزی
یادم آورد خانه ایی دارم
یادم آورد با رفیقانم
زیر طاقی قرار بگذارم

زیر طاقی نگاه می کردم
لحظه ها بی درنگ می رفتند
بچه ها با خروس زیر بغل
به تماشای جنگ می رفتند

بخت بابا سفید شد اما
چادر مادرم سفید نشد
جنگ از هر طرف زبانه کشید
پدرم دود شد شهید نشد

 

 احسان افشاری

 

http://nazemsara.com/blog/1392/04/12/%D8%B4%D8%

برچسب ها : ,

موضوع : خروس جنگی , | بازديد : 1061

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

یک کوچه زمین عاشقان ناهموار ،

یک شهر تمام سایه ها بی دیوار ،

یک پرسش نیمه فلسفی از تقویم ،

آقای خزان کجاست خانوم بهار ؟

 

 

احسان افشاری

برچسب ها : ,

موضوع : رباعیات پنجره اول, | بازديد : 452

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

خوبست که بی پناه باشی یوسف

زندانی بی گناه باشی یوسف

وقتی که زمین قلمروی نامردیست

بهتر که درون چاه باشی یوسف

 

احسان افشاری

 

برچسب ها : ,

موضوع : رباعیات پنجره اول, | بازديد : 413

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

ای کاش که دست کم سرابم باشی

یا شاخه گل لای کتابم باشی

در این همه تاریکی مطلق بانو

خورشید که نه ٍ چراغ خوابم باشی

 

احسان افشاری

برچسب ها : ,

موضوع : رباعیات پنجره اول, | بازديد : 476

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

با یک دل پردرد تو ماندی با من

خورشید تر از زرد تو ماندی با من

رفتند تمام فصل ها الا تو

پاییز دمت سرد تو ماندی با من

 

احسان افشاری

 

برچسب ها : ,

موضوع : رباعیات پنجره اول, | بازديد : 391

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


ای کاش نگاه خسته را خوابی بود

یا در شب بی ستاره مهتابی بود

ما مثل دو کاج دور از هم هستیم

ای کاش که بین من و تو تابی بود

 

احسان افشاری

برچسب ها : ,

موضوع : رباعیات پنجره اول, | بازديد : 401

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


این دل که دلیل بی سر و سامانیست؛

در سینه ی من کتیبه ایی ساسانیست

تا سلسله ی گیسوی تو قاجار است

اوضاع دو چشم عاشقم اشکانیست

 

احسان افشاری

برچسب ها : ,

موضوع : رباعیات پنجره اول, | بازديد : 419

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


آن عشق که طرح آشنایی انداخت

ما را به مسیر بی وفایی انداخت

افسوس رسیدن ِ به یکدیگر بود

چیزی که میان ما جدایی انداخت

 

 

احسان افشاری

برچسب ها : ,

موضوع : رباعیات پنجره اول, | بازديد : 521

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

    اثری متفاوت از :: احسان افشاری


دکلمه :فاطی

 

طرز فکرم به طرز رفتارم
پیچ می خورد و تاب بر می داشت

 در گلاویز کی خودم باشم ؟
دستی از من نقاب برمی داشت

 من ِ در کوچه های دیروزی
باز سرگرم تیله بازی بود

 همچنان دخترخدیجه سیاه
به طلاق از رحیم راضی بود

 شکل روحی سپید می دیدش
فاطی از کله قند می ترسید

 گرچه کر بود و لال بود اما
از صدای بلند می ترسید

 از همان روزهای کودکی اش
فاطی از سینه بند می ترسید

 کوچک و قرمز و چروکیده
چشم فاطی شبیه کشمش بود

  صورت استوانه ایی شکلش
مثل جوراب های نخ کش بود

 با خطوط عمیق پیشانی
ریل بر روی ریل دوخته بود

 چشم را خوبتر که می دیدی 
مثل بادام های سوخته بود

 فاطیان محله بسیارند
فاطیانی که شیر می دوشند

 فاطیانی که چاقچور سیاه
روی تاپی بنفش می پوشند

 کفش بر روی خاک می سایند
مرد رویا ولی نمی آید

 سایه ها را همیشه می پایند
مرد رویا ولی نمی آید

 ده شکم انتظار می زایند
مرد رویا ولی نمی آید

 فاطی دشتهای بابونه 
تن جامانده بر صلیبی بود

مرد رویا سوارکار نبود
بلکه خود اسب نانجیبی بود
 
 باز آیینه دست می گیرد
مثل یک بیوه خرافاتی

  قاصدک پر نمی زند اما
همه جا فوت می کند فاطی

 در نگاهش گناه می رقصد
او سبک مثل کاه می رقصد

 آنور میله های بی پرواز
با دلی راه راه می رقصد

 پشت آن چشمهای ذوق زده
آرزویی تباه می رقصد

 سرنوشتم سپید می خواند 
گیسوانش سیاه می رقصد

 داشتم گوشفیل می خوردم
خبر مرگ مادرم آمد

 مثل دیوار خانه شیری بود
کهکشانی که بر سرم آمد

 داشتم گوشفیل می خوردم
پشت آن روزهای بادباد

 من حواسم به گوشفیلم بود
مرد آهسته چرخ را هل داد

 خواستم پول را حساب کنم
خبر مرگ مادرم آمد

 سکه از دست کوچکم افتاد
خبر مرگ مادر آمده بود

 مرگ مادر مگر خبر دارد
که من این روزها چه دلتنگم

 مرگ مادر چه زیر سر دارد
که من این روزها بدآهنگم

 خط به خط پلک بادکرده من
زیر چشمم سوال خواهد شد

 روزها اینچنین که می گذرند
بعد یک هفته سال خواهد شد

 آنکه در گور چشم باز کند    
توی گهواره چال خواهد شد

 چشم در چشم خواب مي ريزد
از شبم آفتاب مي ريزد

 گوش ، فرياد را نمي فهمد
روسري  ، باد را نمي فهمد

 آسمان در تصرف كوه است
پنجره ابتداي اندوه است

 كهكشانها به ذره خاتمه یافت
رد پاها به دره خاتمه یافت

 چشمهایم پر از تماشا بود
تنگ دیدار اشتباهی شد

 من فقط آمدم نگاه کنم
ماهی تنگ مار ماهی شد

 یله در انزوای خود بودی
زن رویای هیچ کس نشدی

 آی فاطی کفش گم کرده
سیندرلای هیچ کس نشدی

 با دو انگشت در برابر هم
با خودم استخاره می کردم

 بعد یک عمر آیت الکرسی
نخ تسبیح پاره می کردم

 خانه تالاب گاو خونی شد
کوچه یک امتداد سرخورده

 شهر مانند  شیروانی بود
کشور انگار  گربه ایی مرده

 بومی رازیانه های شگفت
دربنفش بلند کوهستان

 در جنین با جنون عیاق شدم
شیره ی مرگ خوردم از پستان

 زیر کرسی هویج می خوردم
وقتهایی که برف می آمد

 بعد از دست دادن مادر
پدرم کم به حرف می آمد

 صورتت گندمی نبود ولی
گندمت زیر کشت گم می شد

 آنقدر در دلت جهنم بود 
زیر پایت بهشت گم می شد

 *
مرگ مانند یک گرامافون
زندگی مثل چرخ خیاطی است

 فاطیان محله بسیارند
راستی نام مادرم فاطی است

 

  احسان افشاری

دکلمه فاطی  : احسان افشاری

 

دیدن و شنیدن دکلمه فاطی در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : دکلمه : فاطی احسان افشاری, | بازديد : 1263