تبلیغات اینترنتیclose
پنچره دوم
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



نوشته شده در تاريخ جمعه 21 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


خبر


دردا که سرنوشت يقين احتمال شد
چيزي که صرف حال نشد صرف قال شد

انسان به کشف مساله هاي جديد رفت
يک آن هميشه هرگز و ممکن محال شد

هر کس به ماجراي جهان داد پاسخي
هر پاسخي مسبب صدها سوال شد

آن ميوه ايي که چشم نشان کرده بود نيز
وقتي به پاي شاخه رسيديم ، کال شد

هي گوسفند ! باخبري پشم گرده ات
در کارخانه هاي جنون رفت و شال شد ؟

حافظ خبر شدي که ورق هاي شعر تو
در دست هاي کودک آواره فال شد ؟

اي صلح با خبر شده ايي که براي صلح
هر روز خون جمعيتي پايمال شد ؟

اين جنگلي است مسخ کننده که شير آن ،
آنقدر شير ماند که روزي شغال شد

 


احسان افشاري

از مجموعه " روزي که دختر کوبلن مُرد "


 

برچسب ها : ,

موضوع : پنچره دوم, | بازديد : 453

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 15 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

چقدر منطبقی با حروف امضایم
چقدر سمت تو مایل شدند پاهایم

چقدر هیچ کسی مثل چشمهای تو نیست
همان دو آبی منجر به خواب دریایم

تمام خاطره را در تو بازمی گردم
و می رسم به شبی پشت بادبانهایم

شبی که نیمه ی پنهان دستهای تو است
شبی که پاشنه اش می کشد به رویایم

بپاش روی لباسم بهارنارنجم
بریز روی کتابم غزلمُربایم

تو مغرضانه ترین شکل دوست داشتنی
که با وجود وجودت هنوز تنهایم

 


احسان افشاری

 http://toranj-h.blogfa.com/tag/%D8%A7%-%

 

برچسب ها : ,

موضوع : پنچره دوم, | بازديد : 582

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 15 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 روزمرگی

 

روز شب ، روز شب ، سلام سلام
می روم می روی تمام تمام

خسته ایی از خطوط نامه ی من
خسته ام از خطوط سیم پیام

رنگی اما نمی دوی در چشم
بویی اما نمی رسی به مشام

گفته بودم چه وقت می آیی
گفته بودی که انتظار به کام !

هیچ راهی به جز شکستن نیست
دل من سنگ و چشم او بادام

هر چه از عشق بیشتر گفتم
به میانمایگی کشید کلام

آه بودن چقدر دشوار است
خاصه با دردهای بی فرجام

 

احسان افشاری


http://www.irafta.com/showtext.aspx?id=506

برچسب ها : ,

موضوع : پنچره دوم, | بازديد : 502

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 
به جز خطوط خیال و خطا نمی بینی 

 **


گذشت از من و رو کرد دیگری ها
چگونه هضم کنم نابرابری ها را

همین که موی طلای تو در هوا پیچید
شکست رونق بازار زرگری ها را

طلای مویت اگر شیوه را عوض نکند
به باد می دهد انبار روسری ها را

صفوف درهم تیغ است یا که مژگان است
سپاه جمع کنم یا که دلبری ها را

به یک نگاه از آیینه سنگ می سازی
کجا بلد شده ایی کیمیاگری ها را

به جز خطوط خیال و خطا نمی بینی
اگر که باز کنی مشت مشتری ها را

گذشتم از همه ی آن چه داشتم ، او هم
گذشت از من و رو کرد دیگری ها را

 


احسان افشاری

 

برچسب ها : ,

موضوع : پنچره دوم, | بازديد : 410

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


من ريزه کاريهاي بارانم
در سرنوشتي خيس مي مانم

از آستينم نفت مي ريزد
کبريت روشن کن بسوزانم

ديگر درونم يخ نمي بندي
بهمن ترين ماه زمستانم

رفتي که من يخچال قطبي را
در آتش دوزخ برقصانم ؟

رفتي که جاي شال در سرما
چشم از گناهانت بپوشانم ؟

اي چشمهاي قهوه قاجاري
بيرون بزن از قعر فنجانم

از کوچه هاي چرک مي آيم
در باز کن سر درگريبانم

درباز کن شايد که بشناسي
نت هاي دو لا چنگ هذيانم

يک بي کجا در مانده از هر جا ،
سيلي خور ژن هاي خودکامه ،
صندوق پُست پَست ِ بي نامه ،
يک واقعا در جهل علامه ،

يک واقعنتر شکل بي شکلي ،
دندانه هاي سين احسانم

دندانه ام در قفل جامانده
هر جور مي خواهي بچرخانم . . .

 

 

 احسان افشاري

برچسب ها : ,

موضوع : پنچره دوم, | بازديد : 435

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

معترض يعني خيابوني که
جاي عابر توي اون سربازه

روسرويتو رو سرم مي گيرم
واسه من دنيا اتاق گازه

نمي تونم که بمونم پيشت
بايد اين مسئله رو ساده کنم

تو موهاتو جلو آيينه بباف
من ميرم خشابو آماده کنم

جنگ دنياي منو دزديده
جنگ معشوقه مو تنها کرده

جنگ روزي که به دنيا اومدم
حکم تير منو امضا کرده

جنگ معشوقمو تنها کرده
بيشتر شبا اونم بيداره

مدتي ميشه به جاي بالش
راديو زير سرش مي زاره

 


 احسان افشاري

 

برچسب ها : ,

موضوع : پنچره دوم, | بازديد : 319

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


باران تمام شد ، پل رنگين کمان شکست
ديگر دري گشوده نشد بعد از آن شکست

صدها ستاره يافتم از بام او ولي
وقت فرود آمدنم نردبان شکست

آن شب قرار آخرمان را گذاشتيم
از صندلي بلند شد و استکان شکست

پر زد دقيقه هاي سرانجام بين ما
ساعت به خواب رفت و زمان در زمان شکست

هرگز گمان مبر که دلم را شکسته ايي
با هر قدم که دور شدي استخوان شکست

ميل شکار و حسرت ديدار داشتم
تا تير را به گوش رساندم کمان شکست

اين بود ماجراي غريبي که داشتيم
اول : دو قلب ، بعد : سفر ، ناگهان : شکست !

 

 

 احسان افشاري

برچسب ها : ,

موضوع : پنچره دوم, | بازديد : 1856

صفحه قبل 1 صفحه بعد