تبلیغات اینترنتیclose
پنجره اول
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

روزگاري قهر بودي روزگاري آشتي
ماجراي عشق ما را ساده مي انگاشتي

وقت برگشتن اگر راحت نمي بخشيدمت
اين قَدَر ها هم مرا احمق نمي پنداشتي

من زمين کوچکي بودم که از ترس کلاغ
جاي گندم دورتادورم مترسک کاشتي

گفته بودم ساعت دوري عذابم مي دهد
مشتي از شن هاي ساحل با خودت برداشتي !

نامه دادي : جان من هستي و فهميدم چرا
از به لب آوردنم احساس خوبي داشتي !

تا که خود را نردبان سازم براي ديدنت
استخوان هاي مرا پهلوي هم انباشتي

ماه پنهان شد ... نمايان شد... پلنگي نعره زد :
داشتم از ياد مي بردم تو را ، نگذاشتي

 

 احسان افشاري

 

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 314

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

خورشيد به دريا زد و برخاست بخارم
تا ابر شوم بر سر چتر تو ببارم

تو ميوه درباري يک شاخه دوري
من ميوه افتاده به چرخ تره بارم

ته دست نشستي ، پي آزار که هستي ؟
اي آس دل گمشده بر ميزقمارم !

رفتي که نيايي و نيامد خبر از تو
يک روز مي آيد که مي آيي به مزارم

تا چشم رفيقان به نگاه تو نيافتد
بر شيشه تصوير تو خوابيده غبارم ...

اي شاخه گل روز ملاقات نديدي
بعد از تو چه آمد سر پاييز و بهارم

صدبار قلم تيز شد و خاطره نگذاشت
يک جمله شکايت به نگارم ، بنگارم

دامان تو چين دارد و ديوار ، بلند است
دستم برسد يا نرسد شکرگزارم

 

 احسان افشاري

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 379

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


...من به سايه ي خودم معترضم
که رو ديوار شما افتاده

آخرين جمله يک سربازم
توي يک نامه نفرستاده

من به قانون خودم معترضم
تو چرا منتظر من باشي ؟

وسط خاطره تنها بگذار
من و با دودکش نقاشي

تو لباس آبي يَتو پوشيدي ،
ايستادي وسط کوچه خيس ،

دم آخر به تو لبخند زدم ،
جزئيات ديگه ايي يادم نيست ...

 



 احسان افشاري

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 354

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

باد اگر همراه يا همدست با تندر نبود
دست ما هم بادبادک هاي بي مادر نبود

خواهرم چتري خريد و بر لب ايوان نشست
لکه ابري پشت بام خانه حاجر نبود

مو به مو گيسوي پنهان کار داري نازنين
روسري بر شانه مي انداختي بهتر نبود ؟

خواستم تا نامه بنويسم ، نگاهم خيس شد
آمدم تمري بچسبانم ، زبانم تر نبود

عشق اگر در کار دل بستن کمي انصاف داشت
من به او مومن نبودم او به من کافر نبود

عمري از پرواز گفتم عاقبت فهميده ام ،
آسمان جز ميله هاي آبي دفتر نبود

بعد روز کشتنم خوشبخت تر مي بينمت ...
شکر مي گويم گناهان تو بي کيفر نبود !

 

 

" احسان افشاري "

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 679

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 مکاشفه

 

از شمس مي نويسي و با ماه مي پري
در مشت سيب سرخي و بر پشت خنجري

موي طلايي تو کجا روي من کجا ،
هندوي سبزه را چه به بازار زرگري ؟

من در کدام پرده فراخوانده مي شوم
خود پرده مي کشاني و خود پرده مي دري

تا راه مي زنم که ببينم ، مخالفي
تا آه مي کشم که بگويم ، مکدري

تو ، لذت مکاشفه در باغ هاي مست
من قفل زنگ خورده جا مانده بر دري

هم در غزل غزال تو را جُست رودکي
هم در قصيده قصد تو را داشت انوري

کابوس رد پاي تو را خواب ديده ام
از هرچه بگذريم ... مبادا که بگذري !

 

" احسان افشاري "

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 968

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

پلک بستي که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد

چشم کنعان نگران است خدايا مگذار
بوي پيراهن يوسف به زليخا برسد

ترسم اين نيست که او با لب خندان برود
ترسم اين است که او روز مبادا برسد

عقل مي گفت که سهم من و تو دلتنگي است
عشق فرمود : نبايد به مساوا برسد !

گفته بودم که تو را دوست ندارم ديگر...
درد آنجا که عميق است به حاشا برسد

 

« احسان افشاري »

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 405

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

سربازهاي بي زره يعني تراژدي
شهري که شد محاصره يعني تراژدي

در چشمهاي ماهي خوشبخت روز عيد
امواج روي کرکره يعني تراژدي

آن کرم با تصور پروانه پيله کرد ...
نخ هاي دور قرقره يعني تراژدي

وقتي که توي باغچه يک شمع روشن است
باران پشت پنجره يعني تراژدي

من از کدام حادثه سوي تو آمدم ؟!؟
ذهن بدون خاطره يعني تراژدي

 

 

« احسان افشاري »

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 442

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 

« قطار صبح ازل »

 

صداي گمشده در غارهاي مسدودم
فرود آمده از قله ايي مه آلودم

کنار شمع نشستند و راز مي گفتند
نگاه کردم و آتش برآمد از دودم

گرفتم آنکه گلستان شوند هيزم ها
چگونه سرد شود خاطرات نمرودم

به شوق يافتنت اي کليد دربدري
کدام کوچه بمبست را نپيمودم ؟

تو نيستي که برايم انار دانه کني
کجاست دانه تسبيح شاه مقصودم !

به روي خويش نياور ولي بدان آنروز
کسي که پنجره ات را شکست من بودم

قطار صبح ازل رفت بي خداحافظ
در آستين غزل ماند دست بدرودم

 

 

 احسان افشاری

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 377

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

غزل

رديف شعر خودم را گذاشتم اما
دوباره شعر برايت نگاشتم اما ،

نخواندي و ننوشتي دو جمله ي ساده
و من دو چشم به راهت گذاشتم اما ،

هزار آينه را روبروي همديگر
براي روّيت رويت گماشتم اما ،

نيامدي و پس از آن براي جان دادن
صليب بر سر هر کوچه کاشتم اما ،

تو رفته بودي و اين ابتداي پايان بود ،
خلاصه آنکه تو را دوست داشتم اما ...

 

 

احسان افشاری

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 654

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

پلک بستی که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد
 
چشم کنعان نگران است خدایا مگذار
بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد
 
ترسم این نیست که او با لب خندان برود
ترسم این است که او روز مبادا برسد
 
عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است
عشق فرمود‌: نباید به مساوا برسد‌!
 
گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر...
درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

 

 

احسان افشاری

http://www.chouk.ir/anjoman-shear/shear-classic/4502-2013-08-05-05-40-48.html

برچسب ها : ,

موضوع : پنجره اول, | بازديد : 668

صفحه قبل 1 صفحه بعد