تبلیغات اینترنتیclose
خروس جنگی
پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

ehsan afshari احسان افشاری



نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

خروس جنگی

 

 

من اگر پشت خنده می گریم
من اگر رو به گریه می خندم
به خدا تا زمان آمدنت
در تابوت را نمی بندم

آسمان برف می زند با من
برفهایش چقدر غمگین است :
متولد شدن بزرگ شدن
زیر بهمن چقدر سنگین است

صورتم را به باد بخشیدم
ساعتم را به مادرم دادم
رفته بودم ستاره صید کنم
نردبان لیز خورد افتادم

هیچ کس هیچ چیز یادش نیست
شهر من شهر خاک بادک هاست
خاک داغ زمین مادریم
سرخ مثل دماغ دلقک هاست

کاغذ روزنامه ها چرب است
بچه ها با پراشکی شادند
خبر روزنامه ها داغ است
بچه ها زیر تانک افتادند

هیچ کس هیچ چیز یادش نیست
اینکه از کی کجا بزرگ شدیم
ما که دلسوز بره ها بودیم
خودمان رفته رفته گرگ شدیم

از زبان خدای کودکی ام
به خودم نامه پست می کردم
با مدرس که ده تومانی بود
جوجه تیغی درست می کردم

زیر طاقی نگاه می کردم
لحظه ها بی درنگ می رفتند
بچه ها با خروس زیر بغل
به تماشای جنگ می رفتند

شاید اینبار ماشه را بکشد
از سکوت کلاش می ترسم
اصلا از آن زمان که بابا مرد
از تفنگ آب پاش می ترسم

سنگ زیرین آسیاب منم
سنگ گاهی صبور می خواهد
فکر کن عنترم که لوطیم مرد
مرده هم مردشور می خواهد

نم نم این شعر اشک خواهد ریخت
کم کم این شعر نعره خواهد شد
سنگ در کوه ، کوه خواهد بود
سنگ در دره ، دره خواهد شد

توپ افتاد در بهارستان
توپ اما برای بازی نیست
خط انسان و خط آزادی
هیچگاه این دو خط موازی نیست

باقر بی نوای تبریزی
مشت خالی شکست خواهی خورد
جد مشروطه خواه برنو به دست
پشت خالی شکست خواهی خورد

مثل هر میرزای کوچک خان
جنگلم یک اتاق سیمانی است
زیر بهمن بمان نیا بیرون
زندگی « باغ وحش انسانی » است

از دو تا حفره خیره است به من
پلک های عروسکم باز است
تیله ایی روی خاک افتاده
تیله ایی زیر پای سرباز است

سر به سر هر چه خواب می بینم
خواب یک جفت تیله رنگی است
با دو تا چشم می شود فهمید
زندگی از قرار دلتنگی است

نعش و نوش جهان به کام شما
ما سزاوار تیغ و رگ باشیم
تا شما پاچه در دهان دارید
ما غلط می کنیم سگ باشیم

آدم پشت شعرهایم را
لب یک پرتگاه هل دادم
در هوا قبض روح شد اما
قبل او من به خاک افتادم

طول و عرض طویله را دیدم
یادم افتاد اینکه حیوانم
اینکه هر کس صدا کند : ابله !
مثل یک گاو سربچرخانم

ماجرا بی تو سخت می گذرد
داستان با تو ساده می گردد
از همان ابتدا همین بوده
نر به دنبال ماده می گردد

من به یک سایه فکر می کردم
تو فقط سیب سرخ میچیدی
تو سوار درشکه ها بودی
من سگ فرش را نمی دیدی

من الفبای ناخوشی دارم
نامه ام را نخوانده پرپر کن
هیچ کس بی قرار باران نیست
با بذاق دهان گلوتر کن

من ندیدم تو را ولی خواندم
مثل انگشت روی خط بریل
خط چشم تو ریل رویا بود
مژه هایت خطوط بین دو ریل

تا مرا بیشتر بپیچانی
مو در آینه شانه می کردی
دست بر دستگیره می بردی ،
خانه را سردخانه می کردی

عشق وقتی عصای معجزه شد
بین دریای ما کویر کشید
مژه هایت به هم فرو رفتند
استخوانم دوباره تیر کشید

آدمیزاد هست و احساسش
چه کند سر به سرسپرده توست
با عصا می رود به گهواره
خردسالی که سالخورده توست

دهه شصت بود و زیر لحاف
نامه عاشقانه تا کردن
عشق یک چیز واقعا بد بود
مثل شلوار جین به پا کردن

کوچه های چروک پاییزی
یادم آورد خانه ایی دارم
یادم آورد با رفیقانم
زیر طاقی قرار بگذارم

زیر طاقی نگاه می کردم
لحظه ها بی درنگ می رفتند
بچه ها با خروس زیر بغل
به تماشای جنگ می رفتند

بخت بابا سفید شد اما
چادر مادرم سفید نشد
جنگ از هر طرف زبانه کشید
پدرم دود شد شهید نشد

 

 احسان افشاری

 

http://nazemsara.com/blog/1392/04/12/%D8%B4%D8%

برچسب ها : ,

موضوع : خروس جنگی , | بازديد : 1061

صفحه قبل 1 صفحه بعد