پیچک ( احسان افشاری )
شعر و ادب پارسی

احسان افشاری



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

شاعر در این زمانه‌ی تنها
دلشوره‌ی تمامِ قرون است

در سرزمینِ ماه گرفته
ساعت همیشه راس جنون است

آن سوی پرده‌های حصیری
هوهوی تازیانه می‌آمد

از کوچه‌های سرخِ زمستان
تنهایی‌ام به خانه می‌آمد

روحی که پشت پنجره دیدم
رقاصِ کافه‌های عدم بود

در گوشِ کوچه‌های زمستان
تنها صدا،صدای عدم بود

تنهایی‌ام زنی‌ست که هر شب
همخوابه‌ی تمامِ صداهاست

یک زن که از تمامِ جهانش
چیزی به جز سکوت نمی‌خواست

تاریکیِ تمامِ زمینم
غربت‌کِشِ عبورِ زمانم

تنها مگر به سیلیِ سیلاب
خود را از این جنون بتکانم

من پیشگوی فاجعه بودم
دیوانه‌ای که غارِ خودش بود

در سالنی به وسعتِ هستی
تنها در انتظارِ خودش بود

آری منم تفاله‌ی خلقت
محصولِ یک دعای نکرده

آدم گریزِ قبله‌ی متروک
شیطانِ سجده‌های نکرده

آری منم ترانه‌ی اندوه
خاکسترِ رباعیِ خیام

مردی که جرعه جرعه زمین ریخت
در خواب‌های یک زنِ بدنام

من هر چه برگ دور و برم بود
صرفِ حروفِ باطله کردم

ته مانده‌ی حضورِ خودم را
با نیستی معامله کردم

دنبال یک نگاهِ موافق
هر جای شهر سایه کشیدم

در عمقِ کوچه‌های بزهکار
از سایه‌ها کنایه شنیدم

تاوانِ خنده‌های مکرر
بغضِ دقایقِ سگی‌ام بود

بعد از تو این هوای سرنگی
تنها رفیقِ تو رگی‌ام بود

مقصد کجاست،رفتن و رفتن
از باد راهِ خانه نپرسید

من از تبارِ سوختگانم
از من شناسنامه نپرسید

من انتشارِ مزه‌ی خونم
دلشوره‌ی تمامِ قرونم

یادم نیار چشمِ تَرم را
آوارهای پشتِ سرم را

بهتر که سهمِ خاطره باشی
طوفانِ پشتِ پنجره باشی

ما هر دو از قبیله‌ی دردیم
چیزی به هم اضافه نکردیم

دعوت به انصرافِ خطر باش
مومن به عشقِ زودگذر باش

دیگر به اعتراف رسیدم
اِی اتفاقِ دست نخورده

برقی که قعرِ چشمِ تو دیدم
نورِ ستاره‌ای‌ست که مُرده

هی تکه تکه چوب بیانداز
تا شعله بی‌قرار بماند

هی تکه تکه چهره بسوزان
شومینه گرمِ کار بماند

آه اِی قطارِ منحرف از ریل
دنبال ایستگاهِ خودت باش

از اشتباهِ رابطه بگذر
جبرانِ اشتباهِ خودت باش

با کوپه‌های شن‌زده رفتم
در ساعتِ تگرگ رسیدم

با قاشقِ خمیده‌ی شعرم
جان کندم و به مرگ رسیدم

شالِ تو روی چوب لباسی
پیچید دورِ گردنِ خانه

کنجِ اتاق برزخی‌ام کرد
این قتل عام‌های شبانه

مرگ از دریچه‌ها معما
بر خوابِ شهر سایه کشیده

از زیر پای عالم و آدم
هر روز چارپایه کشیده

من از تو یادگار ندارم
غیر از همین جنونِ تماشا

غیر از مسیرهای نرفته
غیر از قرارهای مبادا

پشتِ کدام صورتِ بودن
پنهان کنم حماقتِ خود را

باید کجای خانه بریزم
شن‌زارهای ساعتِ خود را

آینه‌ها دروغ نگفتند
من چهره در سراب کشیدم

از وحشتِ خروس شنیدم
خود را به رختخواب کشیدم

باید که در خودم یَله باشم
صیاد و طعمه و تله باشم

می‌ترسم از روایتِ آوار
از سنگ‌های پنجره آزار

می‌ترسم از بخارِ دهان‌ها
از جیک و پوکِ تیر کمان‌ها

می‌ترسم از پرنده‌ی آزاد
از دست‌های خونیِ صیاد

دل خوش نکن به آن‌ورِ میله
آنجا کرانه‌های خروش است

پرواز را به خاطره بسپار
این آسمان پرنده ‌فروش است

بیرون شروع دربه‌دری‌هاست
دارالعماره‌ی ننه سرماست

بشنو صدای هق‌هقِ ابرم
من واپسین دقایقِ ابرم

خط خورده‌ی جهانِ مچاله
یک سوگواریِ همه ساله

از عشق خُرده برده ندارم
جز سیبِ گاز خورده ندارم

چشم از غروبِ منظره بستم
تا در خودم گریسته باشم

جدی نگیر فلسفه‌ها را
من زیستم که زیسته باشم

ما بر درختِ رابطه هر بار
نقاشیِ فریب کشیدیم

با فکرِ آن بهشتِ معلق
در کافه‌ها دو سیب کشیدیم

سیلی بزن کبود ترم کن
سنگین بچاق و دودترم کن

چرخی بزن که کام بگیرم
از قلبم انتقام بگیرم

من با خودم قرار ندارم
تابوتم و مزار ندارم

در مشتِ بسته‌ی چمدانم
چیزی به جز غبار ندارم

سرقفلیِ مغازه‌ی دردم
جز شعر کسب و کار ندارم

حُکمت قبول،دست بخوابان
من جرئتِ قمار ندارم

سگ لرزه‌ی درختم و دیگر
جز یک زبانِ هار ندارم

سگ لرزه‌ی درخت ندیدی
اِی میوه‌ی نشسته به کرسی

باید که عمقِ سوختنم را
از جعبه‌های میوه بپرسی

آری منم که وقتِ تلافی
قلبِ تو را به درد نیاورد

دیوانه‌ای که هر چه تبر خورد
ایمان به فصلِ سرد نیاورد

من در غبارِ خاطره‌ها گم
تو در نقابِ منظره‌هایی

او منتظر کنار درختان
لعنت به این هوای سه‌ تایی

من را ببند،پنجره کافی‌ست
بیرون سکوتِ هرزه‌ی برگ است

تصویرِ کاج‌های خیابان
آوازِ دسته‌جمعیِ مرگ است

دیوانه روحِ دربه‌درش را
در کوچه جا گذاشت،نگردید

من رفته‌ام که بازنگردم
دنبالِ یادداشت نگردید

 

 احسان افشاری

http://ali-sokoot.mihanblog.com/

شنیدن این اثر زیبا در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : یادداشت , | بازديد : 85

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 دی 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


قطعه ي ( ناگوار ) رو با صدا و موسيقي دلچسب شاهين اسنا و شعر احسان افشاری بشنويد ( ابياتي از دکلمه ي مرد )
با تشکر از رضا عيوضيان هنرمند براي طراحي کاور ..

ناگوار

کيشم به چشمهاي تو کافرکيش
ماتم به چشمهاي تو با ماتم

صد پشت من حواله ي خنجر شد
قلب تو بود خانه ي امواتم

با چکمه روي برف نمي رقصي
چون برف روي بام نمي آيي

گلهاي سرخ دست تو مي بينم
با تيغ انتقام نمي آيي

از مرده اعتراف نمي گيري
هذيان روزهاي غم انگيزم

آتش بکش تمام خيابان را
من پشت پايت آب نمي ريزم

ديگر لباس سرمه اييت بانو
از روي بند رخت نمي افتد

پاييز ناگوارتري دارد
برگي که از درخت نمي افتد

 

احسان افشاری

شنیدن  این اثر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه : ناگوار (شاهین اسنا), | بازديد : 160

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

هم سقف اين روزاي من باش هم خونه با روياي من باش
پرواز بي پرواي من باش ديروز من فرداي من باش

بايد بخندي گرچه دنيا با غم تفاهم داره گاهي
هر خونه اي مثل يه درياست دريا تلاطم داره گاهي

من با تو حرفي تازه دارم دنياي ما محکوم غم نيست
چشم از مسير جاده بردار آرامش اين خونه کم نيست

همراه اين روزاي روشن سمت يه حس تازه ميرم
چتر رو رها کردم که با تو بارونو تو مشتم بگيرم

دنيا رو با هم دوره کرديم دنياي ما از هم جدا نيست
محکم قدم بردار با من راه زيادي تا خدا نيست

بايد بخندي گرچه دنيا با غم تفاهم داره گاهي
هر خونه اي مثل يه درياست دريا تلاطم داره گاهي

من با تو حرفي تازه دارم دنياي ما محکوم غم نيست
چشم از مسير جاده بردار آرامش اين خونه کم نيست

همراه اين روزاي روشن سمت يه حس تازه ميرم
چتر رو رها کردم که با تو بارونو تو مشتم بگيرم

 

 

احسان افشاري

شنیدن این ترانه در ادامه مطلب

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ شنبه 8 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

از چهره افروخته شمعی داری
پیداست بنای قلع و قمعی داری

با هر کس و ناکسی نشستی جز من
زیبایی منحصر به جمعی داری

 

 

احسان افشاری
از مجموعه : بیگانه

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : بیگانه, | بازديد : 66

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

ته دست

 

خورشید به دریا زد و برخاست بخارم
تا ابر شوم بر سر چتر تو ببارم

تو میوه ی درباری یک شاخه دوری
من میوه ی افتاده به چرخ تره بارم

ته دست نشستی ، پی آزار که هستی ؟
ای آس دل گمشده بر میز قمارم !

رفتی که نیایی و نیامد خبر از تو
یک روز می آید که می آیی به مزارم

تا چشم رفیقان به نگاه تو نیافتد
بر شیشه ی تصویر تو خوابیده غبارم

ای شاخه گل روز ملاقات ندیدی
بعد از تو چه آمد سر پاییز و بهارم...

صدبار قلم تیز شد و خاطره نگذاشت
یک جمله شکایت به نگارم ، بنگارم

دامان تو چین دارد و دیوار ، بلند است
دستم برسد یا نرسد شکرگزارم

 

 

احسان افشاری 

از مجموعه شعر "بیگانه"

 

برچسب ها : ,

موضوع : بیگانه, | بازديد : 62

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


نعش غزل

( ابياتي از مثنوي اتوبوسي که نيامد )
خواننده آهنگساز و تنظيم کننده :‌شاهين اسنا
(اثنی)

شعر :‌احسان افشاري
.
.
.
من کجا با که قراري ابدي داشته ام
در تابوت تو را پنجره انگاشته ام

کي کلاه از سرم افتاد زمستان آمد
کي دو تا ابر به هم خورد که باران آمد

کفش ترديد به پا کردم و راه افتادم
شادم از اينکه به اين روز سياه افتادم

بعد هر نامه زدي زير الفباي خودت
کفش پا کردم و ... رفتي پي دنياي خودت

خانه تابوتم و مبهوت نخواهي آمد
سبدم پر شده از توت نخواهي آمد

آمدي نعش غزل باخته را جان بدهي ؟
جنگل سوخته را وعده باران بدهي ؟

عاقبت عشق به يک خاطره مي پيوندد
کفش مي سايد و مي خندد و در مي بندد

مي رسي نامه بر باد ولي بعد از مرگ
من تو را مي برم از ياد ولي بعد از مرگ

 

‌احسان افشاري

 

شنیدن این ترانه در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه : نعش غزل, | بازديد : 185

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

آينه حاصل همزيستي دوباره کلمه و صداست بعد از ماه ها نوشتن و خط زدن
بازتابي از حال پاييزي خودم و شما...

احسان افشاري

***************

آينه

احسان افشاري 

**

با تواَم روحِ زمستان خورده

باغِ ممنوعه‌ي باران خورده

ماهِ در برکه شناور شده‌ام
آخرين بوسه‌ي لب‌پَر شده‌ام

روح من،راهبه‌ي هرجايي
زن‌ترين قسمتِ اين تنهايي

مسخِ آواره‌ترين پاييزم
قعر آيينه فرو مي‌ريزم

خوبِ من حالِ بدم را ديدي
سال‌ها جزر و مدم را ديدي

چشم‌ها را به تماشا نگذار
تُنگ را بر لبِ دريا نگذار

ساعتِ واهمه را کوک نکن

خانه را اين همه مشکوک نکن

اين همه سايه به دنبال نکِش
قفس کوچکِ من؛بال نکِش

آخرين تجربه‌ي آغوشم
قدمي دور شوي خاموشم

خالي‌ام،دور و برم تنهايي‌ست
نيمه‌ي بيشترم تنهايي‌ست

روحِ من،راهبه‌ي سرگردان
..صورتِ آينه را برگردان

به همان سمت که باران بودم
پسرِ خوبِ دبستان بودم

آسمانم ورقِ کاهي بود
مغزم انباشته از ماهي بود

گيج مي‌خوردم و زيبا بودم
اولين کاشفِ رويا بودم

آسمان زير سرم تا مي‌شد
شهر در پيرهنم جا مي‌شد

فکرِ صبحانه‌ي فردا بودم.
سارق تُنگِ مربّا بودم

زندگي اين همه بي‌رنگ نبود
خوابِ گنجشک پُر از سنگ نبود

باد در پنجره عريان مي‌شد
با دو خط  برف زمستان مي‌شد

چادرِ دخترکان دريا بود
دانه‌هاي دلشان پيدا بود

دختران سوره‌ي مريم بودند
دلبرانِ عوضي کم بودند

دفترم خانه‌ي موشک‌ها بود
خوابِ من دزدِ عروسک‌ها بود

کودکي‌هاي درونم مُردند
گشنه بودند؛عروسک خوردند

گشنه بودم،ولعت حس مي‌شد
بودي اما خلاَت حس مي‌شد

آن زمان فکرِ شکستم بودي
بادِ شلاق به دستم بودي

اين زمان بود و نبودم خطر است
آفت از عافيتم بيشتر است

رگِ خون‌مُرده‌ي اين کوچه منم
سمتِ سَرخورده‌ي اين کوچه منم

وسطِ کوچه به شب پيوستم
بي تو از هر دو طرف بن‌بستم

در ببندم همه جا زندان است
در اگر باز کنم طوفان است

تا مرا خانه‌ي امني ديدي
مثل طوفان به خودت پيچيدي

دردم از هيچ‌کسي پنهان نيست
حملِ اين خاطره‌ها آسان نيست

من کتک خورده‌ي احساسِ خودم
زخميِ معدنِ الماسِ خودم

اين همه خانه گريزي کم نيست
وزنِ اين دردِ غريزي کم نيست

با تواَم منظره‌ي ناپيدا
خانه‌ي گمشده در برمودا

نيرواناي منِ لامذهب
پس کجايي تو در اين ساعتِ شب؟

دير کردي و به شب پيوستم
بي تو از هر دو طرف بن‌بستم

نرسيدن به تو آغازِ کُماست
انقراضِ همه‌ي روياهاست

تو سرابي و معما داري
فقط از دور تماشا داري

از نبودِ تو هوا پُر شده است
شعرم از بادنَما پُر شده است

شعرها واژه‌تکاني کرده‌اند
با نبودِ تو تباني کرده‌اند


اين منم رهگذري بيگانه
مردِ شب‌هاي مسافرخانه

از ملاقاتِ خطر برگشته
سايه‌اي از دَمِ در برگشته

من به اين حال بدي معتادم
به جنوني ابدي معتادم

کار من زمزمه در بلوا بود
بستري کردنِ يک رويا بود

کاش روزي که تو را مي‌ديدم
سر از آن معرکه مي‌دزديدم

ميله تا ميله قفس دلتنگي‌ست
رفت و برگشتِ نفَس دلتنگي‌ست

پيش تو دردِ مجسم بودم
من براي قفست کم بودم

نيستي راه نشانم بدهي
وقتِ کابوس تکانم بدهي

نيستي پنجره‌ها تَر شده است
وزنِ باران دو برابر شده است

پنجره بعدِ تو از هم پاشيد
مستطيلي شد و من را بلعيد

بر سَرم طاقِ دو اَبرو کم شد
رقصِ بي‌نقصِ دو چاقو کم شد

رقص کن شعله‌ي دست‌آموزم
بعد از اين دلهره‌تر مي‌سوزم

بعد از اين تکيه به آوارِ هميم
هر دو آينه‌ي انکار هميم

سال‌ها وسوسه بود و تَنِ تو
بعد از اين آهِ من و دامنِ تو

آه در سينه‌ي من پا نگرفت
شعله‌اي بود که بالا نگرفت

کشتنِ خاطره تاوان دارد
کلماتم سرِ هذيان دارد

صبر کن ميوه‌ي عشقم کال است
تيله‌هايم وسطِ گودال است

با تواَم خاطره‌ي رنگيِ من
حسِ دورانِ کهن‌سنگيِ من

جانِ اين خانه به لب آوردم
غار کو تا به خودم برگردم

چکمه‌هاي شبِ اسفندم کو
طرحِ ته‌مانده‌ي لبخندم کو

ترسِ گمراه شدن بر سرِ پيچ
عصر بيکارِ دويدن تا هيچ

شام تا بام،پدر،پارو،برف
درد دل کردنِ مادر با ظرف

مادرم بغضِ جهانم را خورد
سايه‌اي شد تهِ پَستو پژمرد

من ولي گرمِ تماشا بودم
فکرِ صبحانه‌ي فردا بودم

آه آن منظره‌ي داغ چه شد
سيب دزديدنم از باغ چه شد

خواستم پا به زمان بگذارم
سيبِ دندا‌ن‌زده را بردارم

دامنِ خاطره‌ها پاک نبود
سيبِ دندان‌زده بر خاک نبود

با تواَم خاطره‌ي تبعيدي
تو هم از شکلِ جهان ترسيدي

تو هم آواره‌ي اين درد شدي
مثل من از همه دلسرد شدي

از دَم و بازدمِ خود سيري
عمقِ مرداب نفَس مي‌گيري

تو هم اندازه‌ي من شب ديدي
درد ديدي و مرتب ديدي

ساکنِ مزرعه‌اي مسموميم
که به قحطيِ بدي محکوميم

دستِ اين مزرعه گندم نرساند
عشق ما را به تفاهم نرساند

خسته از عمقِ هزاران پايي
بازمي‌گردم از اين تنهايي

بازمي‌گردم و سر مي‌گيرم
رو به آيينه سپر مي‌گيرم

حرف بسيار و زمان کوتاه است
نيمه‌ي گمشده‌ام گمراه است

نه قراري،نه بهاري دارم
بي تو با خويش چه کاري دارم

من به طغيانِ قلم نزديکم
به نفس‌هاي عدم نزديکم

ما گذشتيم و زمان مي‌گذرد
بود و نابودِ جهان مي‌گذرد

اين زمين خانه‌ي حيراني نيست
غيرِ يک شوخيِ کيهاني نيست

من و بيهودگي‌ام يک چيزيم
هر دو از بارِ جهان سرريزيم

من و بيهودگي‌ام همدستيم
سايه‌اي آن طرفِ بن‌بستيم

من همين جاي زمان مي‌مانم
گفته بودي که بمان،مي‌مانم

تو ولي در پيِ دنيايت باش
فکرِ تنهاييِ فردايت باش

من بريدم،سرِ پا باش خودت
و نگه‌دارِ خدا باش خودت


احسان افشاري

 

شنیدن دکلمه در ادامه مطالب

 

برچسب ها : ,

موضوع : آینه , | بازديد : 293

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

خودم


چه استراحت خوبی است در جوار خودم
خودم برای خودم با خودم کنار خودم

همین دقیقه که این شعر را تمام کنم
از این شلوغ ِ شما می روم به غار خودم

به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد
به گوش او برسانید رهسپار خودم

چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی
کنار پنجره باشم در انتظار خودم

گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید
خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم

اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر
دلم به کار تو باشد سرم بکار خودم

 

 

احسان افشاری

 

برچسب ها : ,

موضوع : هوای تازه , | بازديد : 60

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

شمس


از شمس می نویسی و با ماه می پری
در مشت سیب سرخی و بر پشت خنجری

موی طلایی تو کجا روی من کجا
هندوی سبزه را چه به بازار زرگری

من در کدام پرده فراخوانده می شوم
خود پرده می کشانی و خود پرده می دری

تا راه می زنم که ببینم ، مخالفی
تا آه می کشم که بگویم ، مکدری

تو ، لذت مکاشفه در باغ های مست
من قفل زنگ خورده جامانده بر دری

هم در غزل غزال تو را جست رودکی
هم در قصیده قصد تو را داشت انوری

کابوس رد پای تو را خواب دیده ام
از هرچه بگذریم ... مبادا که بگذری !

 

احسان افشاری

 

برچسب ها : ,

موضوع : هوای تازه , | بازديد : 49

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دور از تو آن جهان موازی رصد نشد
دیگر قطاری از وسط کوچه رد نشد

بعد از سه شنبه ایی که تو رفتی بهار رفت
آن روزهای آبی بند و بار رفت

تاریخ ها طلوع و غروبی نداشتند
تقویم ها سه شنبه ی خوبی نداشتند

دیوانه بازی من و طوفان شروع شد
بعد از تو مرگ و میر خدایان شروع شد

لبهای قرمزت به دریغی بدل شدند
آن بوسه ها به خواب عمیقی بدل شدند

من زیر سنگ ماندم و خاکستری شدم
چون سایه ایی که پشت سرت می بری شدم

آیینه را شکستم و تکرار کم نشد
یک آجر از بلندی دیوار کم نشد

دیگر به انتهای خیابان نمی رسم
با موی چتری تو به باران نمی رسم ...


احسان افشاری

 نوستالژی
 

برچسب ها : ,

موضوع : هوای تازه , | بازديد : 42

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد